تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
این سایت صرفا جهت اطلاع رسانی پیرامون کارها و آثارم در زمینه ترجمه و تالیف میباشد.


۳ مطلب در آذر ۱۳۹۸ ثبت شده است
بگذار تا آخر عشق برقصم(نگاهی کوتاه به لئوناردکوهن)

ماهنامه نوگرا

آبان ماه 98

مترجم,منتقد: فرزام کریمی

 

آخرین تلنگر عشق با صدای او در جهان متروک و خالی از احساس پیچید,او که به خوبی میدانست چگونه نت به نت این سمفونی را بخواند تا گوشهای بی تفاوت ترین مردمان شهر را گرم آن صدای عجیب و پر ابهت کند, صدایی باریتون که هم خورشید مونترال و هم غروب پاریس را با چشمانش دیده بود و گرما و سرمای زمانه در آن صدا طنین انداز بود, اشعار او تبلور شخصیت به بلوغ رسیده اش برای آنانی بود که میخواستند در گوشه کافه سیگاری بر گوشه لبانشان روشن کنند و قهوه ای تلخ اما گیرا بنوشندو در عاشقانه های ملانکولیک او غرق شوند, شخصیتی آرام و در عین حال عمیق و نگاهی که در ورای هر نژاد و رنگی خلاصه میشد, برای او دنیا نه شباهتی به عصیان هیپی ها داشت و نه آن شور و شوق جوانانه ای که آدمی را در پستوها مغروق سرخوشی های بیهوده کند, بلکه دنیایش ترکیبی از سرخوشی های کوچک و غم های ممتد بود که در پشت جهان بینی کوهنی اش آن را مخفی نگاه میداشت, گوشه هایی از اعتقادات مذهبی اش که همواره در آثار و شمایل او به چشم میخورد, خدایی که در باطنش خانه داشت نه به شکل اسلحه و بمب و تانک در هر گوشه و کناری و پیش از آنکه ورد زبانش برای نمایش ریاکاری در مخافل عمومی باشد در نوشته هایش که خاستگاه تفکرش بود خودنمایی میکرد, عالیجناب عشق پیش از آنکه یک سانگ رایت نویس و موزیسین با آن صدای گیرا به شمار رود, رمان نویسی برجسته به شمار میرفت که موفق شده بود حتی در این راه توفیق هایی نیز کسب کند و رمان نویسی به کمکش در سانگ رایت نویسی آمده بود تا جایی که منتقدان او همواره او را یک نویسنده و شاعر قلمداد میکردند تا یک موزیسین, اما کوهن موسیقی برایش وسیله ای برای بیان افکار و آرا و عقایدش بود, افکاری که هر چه بود, بوی جنگ و خشونت و جاه طلبی نمیداد, تاکنون از رمان نویسی همچون لئونارد کوهن در ایران مجموعه اشعار فراوانی ترجمه و منتشر شده است, اما این بار به همت نشر سیب سرخ و با ترجمه فرزام کریمی,سوریا جمالی و ویراستاری شهریار وقفی پور نخستین ترجمه از داستان کوتاهی از لئونارد کوهن منتشر خواهد شد, داستانی که میتواند مخاطب را بیشتر با وجهه درونی و افکار و جهان بینی اش آشنا کند.


می نویسم,پس هستم(مصاحبه ای با سباستین بری)

روزنامه آرمان ملی

سه شنبه 12 آذرماه 98

مترجم,منتقد: فرزام کریمی

 

برویم سراغ اصل مطلب امیدواری مخاطبانت با خواندن بر کرانه کنعان چه عاداتی را از خود دور کنند؟

امیدوارم, اما باید دانست که آن چیزی که بیشتر از هر چیزی اهمیت دارد تفکری نو میباشد, اینکه به  این درک برسیم که در کنار این جهان زندگی انسان ها هم حائز اهمیت است, لزوما قرار بر این نیست که تراژدی تنها در جهان هستی رخ دهد ما باید به این درک برسیم که تراژدی در زندگی انسانها هم  رخ میدهد, حتی در زندگی همان کسانی که ممکنست از نگاه عده ای کوچک تلقی شوند, حتی عده ای ممکنست زندگیشان بسیارباشکوه و پرعظمت به نظر رسد اما باید بدانید هر شکوهی متضمن آگاهی نیست بلکه این امکان وجود دارد آن زندگی در نتیجه ناآگاهی باشکوه به نظر رسد

در کرانه کنعان نوعی عدم اعتماد به مفاهیم مقدس به چشم میخورد گویی شما در جستجوی حقیقت به سر میبرید و در راه رسیدن به حقیقت از عدم اعتماد به مفاهیمی از جمله حافظه, انگیزه های انسانی و حتی خود نوشتن دست بر نمیدارید, رمانهای شما  نوعی جستجوی حقیقت را به تصویر میکشد, اما فکر میکنید با توجه به ماهیت حافظه و داستان پردازی آیا این امر قابل دستیابی باشد؟

آنچنان سخت  نیست و امکان دارد قابل دستیابی باشد, اینکه شما در بحث ادبیات مدام دچار سوء تفاهم نسبت به دیگری باشید, در واقع متضمن این معناست که  شما در حال نجابت نسبت به ظلم هستید و به ظلم قدرت بیشتری میدهید تا آنچه را که میخواهد بر شما روا دارد, شما به ظلم باج میدهید و در این راه خود را در دام سوء تفاهم می اندازید, هیچ مسئله ای جایگزین واقعیت نیست و زندگی هم در گوشه ای جریان دارد, اصوات, زبان, نحو و حقیقت برایم مانند صدای پرندگان هستند که همگی را دور یکدیگر جمع میکند و خدا هم امکان دارد در این جمع باشد, از کجا میدانید که در این جمع حضور ندارد؟

چه تصویری از مخاطبان ایده آل کارهایتان در ذهن دارید؟

همه ما ناگریزیم تا زندگی در جهان را تجربه کنیم اما مخاطب کارهای من امکان دارد که تجربه را کنار بگذارد و به دنبال مقصر در داستانهایم بگردد و این حسی است که از گیرافتادن در دامان کتابهایم به دست می آورد

درکجا و در چه زمانی ترجیح میدهید بنویسید؟

شاید باورتان نشود که من بسیار به این خرافات وابسته هستم ,من چند سال پیش نمایشنامه ای در فیلادلفیا نوشتم, همچنان در ایرلند و چندین جای دیگر و همینطور در اتاق کوچک خود کارهای زیادی را نوشته ام

آیا فلسفه ای پیرامون چگونه و چرا نوشتن دارید؟

من معتقدم نوشتن برای یک نویسنده همان قدر طبیعیست که پرواز برای یک پرنده امری طبیعی به شمار میرود, شما میتوانید قلب و روح گمشده تان را در قایق کوچک رمان و یا نمایشنامه با خیال راحت رها کنید, این نمایشنامه و رمانها مانند زندگی پس از مرگ هستند و شباهت زیادی به همان مفهوم عجیب و غریبی که از بهشت به دست آوردیم هستند, زندگی واقعی میتواند در نحو زبانی خلاصه شود, من مینویسم چون نمیتوانم از قوه محرکه نوشتن که همان خلاقیت است و جستجوگری و چشم انداز داستان و جهان بینی ام دست بکشم, کما اینکه در این راه پرخطر ممکنست جاهایی پای خودم هم درون چاله ای گیر کند و این امری طبیعیست

ایرلند طی چند دهه اخیر بسیار مدرن شده است و این مدرنیته شهری ظاهرا سبب ایجاد دلهره هایی در شما نیز شده است  و از بین رفتن ان میراث کهن ظاهرا در نوشته های شما ملموس است چگونه این وضعیت را در کاری مانند برکرانه کنعان تشریح میکنید؟

همه چیز در ایرلند دچار تغییر شده است نه تنها جاده ها و راهها باریکتر باریکتر و پرسوتر شده اند بلکه  مدتهای طولانیست که ایرلند دچار تغییرات عمده ای شده و این تغییرات ماحصل ایستادگی مردمان دیروزش میباشد, اگر امروز ایرلند به این رفاه خود میبالد این حاصل گرسنگی هاییست که اجداد ما کشیدند و از بین رفتن آنچه که از گذشته محو شده است, قواعد اخلاقی و یا مسائلی که میتوانست به عقلانیت ضربه وارد کند, اما آنچه که برایم نگران کننده است موسیقی تاریخی ایرلند است موسیقی که مانند روشنایی درون یک چراغ نفتی در حال رو به خاموشی گراییدن و به سمت تاریکی مطلق رفتن است, نه همچون طنابی که ما را به سمت بالا, بلکه هر لحظه ما را به سمت پرتگاه هدایت میکند

از جهاتی در کتاب راههای بی پایان ذره ای کورسوی امید دیده میشود و آن هم دقیقا همانجاییست که همه از جنگ ایرلند خسته شده اند و شما یک تنه از جنگی میگویید که قبل از شما کسی شهامت بازگویی آن را نداشت, جدای از داستان ببر سلتیک, آیا موافقید که فشار قوی برای سانسور هویت ایرلندی وجود دارد؟

جنیفر جانستون حدود بیست و پنج سال پیش در مورد جنگ نوشت اما من میدانم منظور شما چیست, گرچه کتابهای زیادی در مورد جنگ سایر ملل جهان وجود دارد, اما در مورد ایرلند گمان میکنم مسئله جنگ موضوعی غیر شخصی باشد در مورد جنگ ایرلند عده ای گمان میکنند که بعد از این همه سال نباید یادآوری در مورد آن صورت بگیرد حتی در کتب درسی ما این موضوع به سختی ثبت میشود, حتی اگر با دلیل و یا بی دلیل, چه خوب,چه بد به فراموشی سپرده شد, اما برایم خارق العاده هست که ببینم رابطه مستحکمی میان این قضایا وجود دارند, افراد کهنسالی که وقتی با جنگ مواجه میشوند به شدت وحشت زده میشوندو گاهی دچار تحیر, گاهی شکرگذاری, این امر میتواند عجیب و در عین حال فوق العاده باشد, به زعم من این فراموشی ناشی از خود سانسورست

در دوران فاخر ادبی شما نمایشنامه ها و رمانها و اشعار تحسین برانگیزی را مینویسید و میسرائید آیا در زمان نوشتن رمان راههای بی پایان امری خودآگاهانه بر شما غالب شد که میخواهید رمان بنویسید؟

در این مورد بله, ولی در خیلی از نمایشنامه هایم وقتی نوشته ام دیده ام که به عنوان نمایشنامه تاثیرگذار نیست و یا در مورد خیلی از اشعارم این امر صادق است,بیشتر چیزهایی که  من نوشته ام گاهی به عنوان شعری از سالهای دورتر آغاز شده است

در کتاب راه بی پایان یک امر بر دیگر امور ارجحیت دارد و آن امر کشتار است, آیا این خسارت فیزیکی به جسم و جان انسان همان جنبه ایست که احساس میکنید از دید عموم پنهان مانده است و یا در واقع همان جنبه ایست که برای ایرلندی ها به فراموشی سپرده شده است؟

آنچه که بر من مستولی شد این بود که جنگ را همانگونه که بود نشان دهم, حتی اگر قرار بر این بود آن عده ای که فرار کردند را خائن بنامیم و آنها که ماندند را قهرمان بنامیم, آنچه که مهم است روند رمان است و این را فراموش نکنیم که سربازان خود بزرگترین حاملگان جنگ هستند آنها حاملان تجربیات خویش هستند, تا به این لحظه که با تو سخن میگویم 36000 نفر در جنگ جان باختند و تنها 16000 نفر زنده ماندند و همین امر سبب میشود تا توصیف رنج ها و مقاومت هایشان اهمیتی دو چندان بیابد

حوادث تاریخ ایرلند بخشی از کتاب مقدس را تشکیل میدهند حوادثی که شاید برای آمریکایی ها  غیر ملموس و غریبه باشد آیا برای ادراک بیشتر آن فضا میتوانید مسائل بیشتری را تشریح کنید تا به مخاطبان قدرت لمس بیشتری از آن وقایع دهد؟

باور کنید که بسیاری از ایرلندی ها هم تاکنون بسیاری از حوادث قرن بیستم را دشوار و مبهوت میدانند و از آن اطلاعات کافی ندارند و با پیچ و خم های آن آشنایی ندارند و از قضا بازگشت به آن مسائل و مرور دوباره شان به هیچ وجه کار سختی نیست, کاری که بعضی مواقع نیز خودم هم آن را انجام میدهم قرن نوزدهم شامل مبارزاتی بر علیه امپریالیسم بود و همینطور دربرگیرنده مبارزاتی میان ناسیونالیسم اجباری و ناسیونالیسم مشروطه بود که منجر به پیروزی ناسیونالیسم اجباری شد, اما این دوره از تاریخ خود دوره بعدی را شکل میدهد, دوره ای که به سه وجهی تاریخ شهرت دارد بخشی از آن دنباله جنگ جهانی اول است که از قضا این بعد آن عمدتا فراموش میشود, شورش سال 1916 , جنگ استقلال طلبی در فاصله سالهای 1919 تا 1922 و معاهده 1922 که منجر به تشکیل یک کشور آزاد مشترک المنافع شد, جنگ داخلی 1922 تا 1923 که منجر به ظهوره پدیده ای به نام دیوالرا شد که در جنگ 1932 بازنده جنگ بود و بعد از آن پیشرفت ایرلند به کندی آغاز شد  و این پیشرفت در تمام مستعمرات انگلستان نیز مشهود بود و صد البته تاسیس جمهوری ایرلند در سال 1949 که تمام آنچه را که برایتان بازگو کردم  رنسانسی بود که ما طی کردیم, خونبار بودن جنگهای داخلی به حدی بود که در کتابهای ما به سختی راجع به آن سخنی به میان آورده میشد و ما ملت هم تنها تحمل شنیدنش را داشته ایم اما واقعیتهای جنگ به جد زندگی سیاسی ما را آگاهانه تر کرد و دو رشته خصومت را در زندگی سیاسی ما رقم زد گرچه ریشه های خصومت هم عجیب و هم به طرز غم انگیزی برایمان پنهان بود

در پزوهشی متفاوت شما تحقیقاتی در مورد اقشار همجنسگرا در آمریکا داشته اید آیا منابع خاصی در این زمینه دارید؟آیا نظم و ترتیبی بین نوع پژوهش های شما وجود دارد؟

در مورد نظم و ترتیب میان پژوهش ها و نوشته هایم مطلقا به چنین چیزی علاقه مند نیستم زندگی در میان همجنسگراها دقیقا مانند زندگی در میان عده ایست که قبلا واژه ای مختص به آنها وجود نداشته  است آن هم در میان قشری محترم که سعی میکنند از یکدیگر در مقابل خطرها مراقبت کنند و اصلا اینکه چیزی درباره ی آنها نوشته و یا گفته شود برایشان سر سوزنی اهمیت ندارد, گرچه همه آنچه بر آنها میگذرد در دل تاریخ ثبت خواهد شد, نگاه کنید من یک نمایشنامه در مورد هانس کریسیتین آندرسن نوشتم همانگونه که میدانید او باکره از دنیا رفت  اما او عاشق یک بازیگر جوان دانمارکی بود و این در دل تاریخ ثبت شده و همچنان او عاشق فرزند خود کالین بود که حمایت و سرپرستی از او را به عهده گرفته بود, اگر چه وقتی توسط این مرد به او بی مهری شد او آشفته حال و شوریده سر ,دچار نوعی خود تخریبی شد و به مرز نابودی رسید

آیا در هنگام نوشتن به هر نوع موسیقی گوش میدهید؟

اکنون خیر زمانی موسیقی را مطالعه میکردم و گوش میدادم و در هنگام شنیدن بسیار سیگار میکشیدم اما مدتیست که هم سیگار و توتون و تنباکو و هم عادت به شنیدن را ترک کردم

آیا گفته هایی در مورد نوشتن وجود دارد که شما را تحت تاثیر قرار دهد؟

به گفتارهایی که تاکنون شنیده نشده علاقه مندم مثلا اینکه رمان نثری طولانیست با مخلوطی از اشتباهات حل شده در آن

چه توصیه ای به نویسندگانی که مدام تحت تاثیر دیگران قرار میگیرند دارید؟

عصبانی باشید و ایمان را درون خودتان تقویت کنید و به خودتان ایمان داشته باشید

 بهترین توصیه ای که به عنوان نویسنده دارید چیست؟

 نظرات مخاطبانتان را تا سه یا چهارماه پس از انتشار اثرتان نخوانید

 آیا تاکنون سوالی از مخاطبانتان در مورد نوشتن پرسیده شده که توجه شما را جلب کند و شما را به حیرت وادار کند؟

مردم مسائل شگفت انگیزی را گاها میپرسند که من را متحیر میکند و من از تعجب خوانندگانم همیشه متحیر میشومو این امر برایم عمیق و دلچسب است چرا که زمانی را برایم یادآوری میکند که با اشتیاق دو چندان مشغول نوشتن بوده ام

در مورد نوشتن چه چیزی را به چالش کشیده اید؟

در تئاتر من همیشه شبهای اول نمایش را گول زنک میدانم,حداقل در مورد نمایشنامه های خودم اینگونه است, تصور نمیکنم در مجموع حتی دو صحنه از نمایشنامه های خودم را در یک شب دیده باشم, در مورد رمان هم مسئولیتم تهیه بهترین کتابیست که میتواند تهیه شود, چرا که شما تلاش میکنید اما آنکه چه چیزی برآورده شود در اختیار شما نبوده و نیست کتابهای واقعی خودشان را مینویسند و نویسنده واقعی نویسنده ایست که هر آنچه در درونش جریان دارد را بنویسد

وقتی که مشغول به نوشتن نیستید تمایل دارید چه کاری یا کارهایی را انجام دهید؟

من تمایل دارم هر روز با چند مایل دویدن خود را شکنجه کنم چرا که لحظاتی بعد از انجام این کار به این نتیجه میرسم که اصلا به این کار علاقه مند نبوده ام و تمایل ندارم بیست و چهار ساعت بعد مجددا این کار را تکرار کنم, من دوست دارم راننده شخصی فرزندانم باشم و آنها را به هر سمتی که میخواهند بروند ببرم و راهنماییشان کنم, دوست دارم با همسرم قهوه بنوشم چرا که او فردی خردمند و آگاه است

و به عنوان سوال آخر در نوشته های شما نوعی تمایل برای به چالش کشیدن عقل و جنون وجود دارد و تفهیم این موضوع برای مخاطبانتان نوعی حرکت خودآگاهانه در جهت به تصویر کشیدن مرز میان عقل و جنون را رقم میزند, البته گاهی این خطوط تار میشود و به گونه ای انگار این تمایز زیر سوال میرود, چرا این موضوع آنچنان دارای اهمیت است که توجه شما را به خود جلب کرده است؟

طبیعتا برای اینکه این خط از دوران اجدادی ما وجود داشته از پدربزرگ و مادربزرگم  که همیشه روی این مرز قدم میزدند تا برادر خودم که در جوانی ام تمام تعلق و دارایی من بود و او را بی اندازه دوست میداشتم و یا مادرم که چند سال پیش از دنیا رفت مرکز صقل مناسبی برای توصیف مرز میان عقل و جنون بود, انگار این مرز نوعی بیماری روانی محسوب میگردد و بسته به شرایط زندگی شما که گاهی در شرایط خوب زندگی قرار دارید و گاها در شرایط بد, به شما اثبات میکند هیچ شادی و غمی پایدار نیست اما این امر خود نشانی از بیمار زیستن انسان امروزیست

 

 


عصیان شهر خاموش(نگاهی به زندگی و آثار هارولد بلوم)

روزنامه آرمان ملی

پنجشنبه 28 آبان ماه 1398

مترجم,منتقد:فرزام کریمی

 

هارولد بلوم عصیانگری بود که تازیانه به دست ,مجرمان این شهر را تازیانه باران میکرد, ذات نقد همینست,تند,خشن و تلخ ,او در شهر کورها چشمانش را بر فجایع نبست و مجرمان شهر را که همان ادیبان بودند یکی یکی از لب تیغ گذراند, وظیفه اش را که  گزیدن برای بیدارماندن اذهان بود را به درستی انجام داد و سپس بارهستی را بست و با مرگش زندگی را به ریشخند گرفت, مرگ بزرگتر از او نبوده و نیست و به تغبیر کوندرا آنچنان هم امری صعب به شمار نمیرود که بخواهی برایش مدیحه ها بسرایی و برای ماندن هزاران یقه پاره کنی و به هر بهانه ای قصد ماندن داشته باشی, گاهی تمام آنچه را که خواسته ای به پایان رسانده ای پس بهترست سریعتر کوله بارت را جمع کنی و ترشحات لزج هستی را مانند آب دهان تف کنی و به این عذاب هیچ, ماندن هر چه سریعتر خاتمه دهی همانند هارولد بلوم همواره از تنزل استانداردهای ادبی افسوس می‌خورد اما توانسته بود خود را به جایگاه ویژه‌ای در میان بزرگترین منتقدان ادبی  جهان برساند. او همچنین به جمع نامزدهای نهایی جایزه ملی کتاب آمریکا راه یافته بود و یکی از اعضای فرهنگستان هنر و ادب آمریکا بود.

بزرگترین میراث به‌جامانده از «بلوم» که مطمئنا سال‌ها نیز باقی خواهد ماند نظریه نفوذ و نظریه اضطراب تاثیرست که بر اساس آن معتقد بود هنرمندان و نویسندگان،  بزرگان ادبی پیش از خود را انکار می‌کنند درحالی که در آثارشان تحت تاثیر آن‌ها قرار دارند او به فمنییسم تاریخ گرایی مارکسیستی و نو تاریخ گرایی هم حمله ور شد او نظریه ادبی خود را در کتاب اضطراب تاثیر به درستی بسط و تشریح میکند و به کسانی که با نگاه تاریخی به دنبال  تاثیر سیاست و اجتماع و اقتصاد در ادبیات میگردند به درسای میتازد او از پیروان رمانتیسیسم به شمار میرفت و به درستی تشخیص داد که هیچ آنارش و اعتراضی در جهان هستی عمیق تر و پر رنگ تر از عشق نیست بلوم در باب شخصیتهای مختلف جهان ادبیات  قدم زد و در این راه تو تئوری او تحت عنوانهای تئوری نفوذ و اضطراب تاصیر نه تنها تحسین همگان را برانگیخت بلکه جهان جدیدی را رقم زد  او در کتاب نبوغ تعریفی که از نبوغ ارائه می‌دهد تعریفی نیست که به زبان ماتریالیسم خاتمه یابد.او نبوغ در عصر کنونی را، که زیر سلطه‌ی ایدئولوژی‌های متاثر از  سرمایه‌داری و ماتریالیسم  است به کلی کنار میگذارد. او از زبان امرسون آمریکایی نبوغ را خداوند درونی یا همان نفس متکی به خویشتن می‌نامد، نفسی که ساخته  و پرداخته تاریخ، اجتماع و سیاست نیست بلکه ذاتی و اهلی شخص است.  اشخاص نابغه، فرد درونی و خدای درونی خویش را در مبدأ حیات می‌جویند و و به واقعیت تبدیل می‌نمایند. به زعم بلوم این همان کاریست که شکسپیر، نابغه‌ی تمام دوران‌ها، انجام می‌دهد و همینطور دانته، جویس، پروست، کافکا، رمبو و دیگر نوابغ و اگر همین عامل نبوغ را در پیشنیان به ثبات برسانیم میبینیم که بلوم چگونه همین عامل را در اضطراب تاثیر گسترش میدهد اضطراب تاثیری که به نوعی تئوری شعر محسوب میگردد و به این نکته اصیل میرسد که هر معاصر در پی انکار پیشینیان خود برای پر رنگ جلوه دادن اثر خود میباشد نشانه هایی از عقده ادیپ مطرح شده از سوی فروید را می‌توان در نظریه اضطراب تاثیر جستجو کرد. این را بلوم کتمان نمی‌کند. او ستیز ادیپ با پدر را تا حد قتل در شعر می‌بیند. در دیدگاه او پویایی شعر از آن ستیز ریشه می‌گیرد و شاعر قوی شاعری است که ستیز را تا بیشترین حد خود پیش می‌برد و در بستر اضطراب خود را در بیشترین فاصله از پیشینیان خود نشان می‌دهد. این نکته، تأکید بر نقش اضطراب و ستیز در شعر و بطور کلی تر در اثر ادبی جایگاهی مهم به بلوم در نقدر ادبی داده است. و اگر همین امر را بخواهیم در شعر معاصر ایران مورد بررسی قرار دهیم باید صراحتا به این نکته  اشاره کرد که این همه غزلسرا و رباعی سرا و قصیده سرا که هیچ فاصله ای از پیشنیان خود ندارد و تنها به یک بستر پوسیده شاخ و دم میدهند دقیقا به دنبال چه میگردند؟ وقتی زبان شعر شما و آنچه که مایحتوای شعر شماست را پیشنیان از شما بهتر و عمیقتر بیان نموده اند و حال شما در پی کدام ناگفته گفته شده میگردید؟مگر اینکه خود را به کوچه علی چپ زده اید و از دیدگاه بلوم همین امر نکته اصیلیست که این معاصرین پرمدعا باید به آن دست یابند و این همان اضطراب تاثیریست که بلوم در اثر خود به شرح و تفسیر ان نیز میپردازد او «شکسپیر»، «ساموئل جانسون» و «والتر پاتر» منتقد قرن نوزدهم میلادی را صراحتا قهرمانان ادبی خود می‌خواند و در کتاب «آثار برجسته غربی» که در سال ۱۹۹۴ منتشر کرد از ۲۶ نویسنده تاثیرگذار در ادبیات غرب نام برده که چهره‌هایی چون «دانته»، «ساموئل بکت»، «فیلیپ راث»، «توماس پینچن» و «دان دلیلو» در میان آن‌ها هستند و البته «ویلیام شکسپیر» در مرکز این نویسندگان قرار دارد.این منتقد ادبی نویسندگان زن چون «ویرجینیا وولف»، «جین آستن»، «جورج الیوت»، «امیلی دیکنسون»، «تونی موریسون»، «مایا آنجلو» و «ایمی تن» را نیز همواره تحسین می‌کرد از سویی یکی دیگر از نکاتی که در آثار او به چشم میخورد روانشناسی پررنگ متنهای اوست بلوم انتهای ساختارگراییست و در دوره‌ی پساساختارگرایی پیش از فرکلاف و بعد از کریستوا و ژونت قرار می‌گیرد.آن چیزی که بینامتنیت بلوم را متمایز می‌کند نوع نقد اوست که ارتباطی میان بینامتنیت و روانشناسی ایجاد نموده  است روانشناسی که بر روی  روان مولف کار میکند و این دو مبحث را به یکدیگر نزدیک میکند البته ما تجربه‌ی مطالعات روان‌شناختی در متن را با اشخاصی مانند شارل مورون داشته ایم و صد البته دوران ساختارگرایی تعهد به متن را نیز در شالوده خود دارد و از سمت و سویی جامعه شناسی متن هم به وضوح در آن دیده میشود بلوم به عنوان منتقدی کلاسیک پیرو رمانتیسیسم  کاری را که از پیش میبرد نه تنها آشتی دادن متن با روانشناسیست بلکه استفاده از روانشناسی در تحلیل های بینامتنیست و همین امر سبب میشود تا بحث نبوغ را پیش بکشد و طرفدار منتقدان چپ باشد و دلشیفته  رمانتیسیسم, چرا که نبوغ و خلاقیت در همین دوره شکل میگیرد, بلوم ازاین‌جهت شبیه نورتوپ فرای و هاوارد آبراهامز است؛  به زعم بلوم حتی در شعر پسر زیر سایه پدرست و این  قرارگیری پسر در زیر سایه پدر اضطرابی را به لحاظ روانشناختی در پسر ایجاد میکند که منجر به تکرار پدر میشودو از این دریچه نه اصالت دارد نه خلاقیت و کالای درجه چندمی محسوب میشود و از نگاهی دیگر اگر غیر از این باشد, واقعیتی در کار نیست و صراحت  بیان این امر بر متفاوت بودن بلوم میفزاید, او کل معاصریت را لگد مال میکند و گفتن این نکته شهامتی را میطلبید که بلوم  به خوبی آن را معنا کرد و ذهن محدود بشری را با نکات سنجیده ای درگیر کرد و خود همین نکات به تخریب بنایی در آینده منجر شد که ذهن را به سمت عقلانیت و نه در شعر (رویا) غوطه ور بودن هدایت کرد, بنابراین از او نمیتوان به سادگی گذشت  و با اکتفا به همین نکات پرونده او را بسته دانست او ترکیبی از چرایی های مکتب سوشیولوژی فرانسه و مکتب فرانکفورت را ادامه داد و بشر را با این سوال مجددا مواجه ساخت که رویا ساختن و در سیلاب رویا شناور بودن تا به کی؟ شعر سرائیدن تا به کی؟ شاید او میبایست به این سخن راسل توجه ویژه ای مینمود که تا بشر هست, جهل و حماقت ادامه دارد, بشر به علت جهل پنهانش طبیعتا تمایل دارد در لایه های حمق آلود افکارش زیست کند, برای او هیچ کاری نکردن بهتر از انجام حرکتی ولو ساده است, برای بشر نفس انجام عمل دردناک است, اما در رویا و شعار غوطه وربودن آرمانشهریست که از بودن احمقانه در آن لذت میبرد, بنابراین بلوم برای مردمان شهر خاموش حکم تلنگری داشت که با عصیانش قصد بیداری این جماعت خفته را کرده بود و  در مورد میزان موفقیت و تاثیرگذاری او  آیندگان  خواهند گفت و نوشت که تا چه میزان اندیشه ها و نوع حرکتش توانسته بر اندیشه های نسل خود و نسلهای بعد از خودش تاثیرگذار باشد.

 

 


فرزام کریمی ۹۸-۹-۰۲ ۰ ۰ ۲۶

فرزام کریمی ۹۸-۹-۰۲ ۰ ۰ ۲۶


ابزار اینستا گرام

تیک ابزارابزار اینستا گرام برای وبلاگ