تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
این سایت صرفا جهت اطلاع رسانی پیرامون کارها و آثارم از ترجمه و تالیف تا رادیو راک میباشد.


تابوزدایی از جنسیت در پانسیون جیمز جویس

به قلم

فرزام کریمی

 

در جوامع در حال انسداد همواره مسئله سکس به صورت پنهانی و در پستو مطرح میشود,بی شک این جامعه عقیم است جامعه ای که سانسورچی فرمانروای مطلق ان است,به تعبیر البر کامو تقدس و پیوند آن با جامعه نتیجه ای جز به عقب راندن جامعه نخواهد داشت برای جامعه سنتی که مردمانش سر به زیر پتو کرده اند و بدتر از آن اینکه عده ای خود میدانند در زیر پتو چه خبر است اما میگویند که ما به این خواب زمستانی دچاریم و ما را بیدار نکنید وضعیت اسف بارتری را برای جامعه رقم میزند. این گونه جوامع به جای حساسیت بر روی ایرادات جامعه شناختی و فرهنگی  و سیاسی خود عمدتا ترکیبی از بی تفاوتی و تمسخر و عقب ماندگی هستند دلیل به میان اوردن تمام این صحبت ها این بوده که به این باور برسیم که مطرح شدن این دست از قضایا,بسته به نوع جامعه و ظرفیت و بازخورد همان جامعه دارد, بی شک جوامع بسته دچار دوگانگی بین اخلاقیات و دریدگی حرمت ها هستند اما این جوامع غالبا انچنان نااگاه هستند که هنوز تعریف مشخصی از مقوله اخلاق و احترام ندارند و بیشتر جامعه ای دستمالی شده محسوب میشود که برخی از مضامین از گذشته بدون تفکر و تامل  به انها رسیده و انها وارث مضامین پوکی هستند که خود هم بی تامل تنها در پی تکرار ان هستند به این نوع از جوامع که قابلیت تجزیه و تحلیل مسائل را ندارد و بی تامل واکنش غیر منطقی از خود بروز میدهند جوامعی میگویند که دچاراختگی فکری هستند  سکس و عشق رابطه ای به مانند ذغال و الماس را داراست و امیختگی ان با سیاست و مذهب معجون متفاوتی را میافریند که تحلیلش جالب و رمز گشاست مذهب با انکار سکس و به یغما بردنش  همواره ان را اپیدمی میکندو بی شک این انرژی همواره به جای توسعه در کوچکترین نهاد اموزشی همواره دچار سانسورست هیچوقت ما جرات نمیکنیم از روابط جنسی سخن بگوییم در مدارس قبل از اینکه از فلسفه سکس چیزی بگویند بیشتر ادمیزاد را از سکس میترسانند فلسفه ان چیست؟در لحظه ارگاسم رنج بودن از بین میرود بی زمانی بیدار میشود بی بدنی قوت میگیرد همواره گفتن از پیامبران و مذهب رایج بوده در حالیکه خداوند با انکار سکس توسط پیامبرانش یک ابژه سکسی میافریند و باز  انسان ها را به سمت اپیدمیک کردن روابط جنسی هدایت میکند, مذهب معنویت را میاورد در حالیکه معنویت خود رابطه جنسی ست دیانت با سرکوب روابط جنسی ان را پاپیولار میکند هر جا مخالفت با سکس صورت گیرد همواره ان را به سوژه ای برای اگاهی تبدیل میکند باز میگردیم به همان جمله معروف برتراند راسل  که میگوید  همه چیز از ان سکس است به جز خود سکس,از جمله داستانهایی که این مضمون را به روشنی به معرض دید مخاطب گذاشته داستان کوتاه پانسیون از مجموعه دوبلینی ها اثر ماندگار جیمز جویس نویسنده فقید ایرلندی است جویس یک باکره بود حال منظور از باکره بودن یک مرد چیست؟او به خوبی دردهای جامعه اش را میشناخت اما هیچگاه طغیان نکرد تنها و تنها نوشت تا مرد, چرا که او هم به نوعی انقدر باکره ماند تا عقیم شد شبیه بابا کاتر داستان خواهران در همان مجموعه دوبلینی هایش, بی شک به نظرم او شباهت عجیبی با شخصیت های داستانش داشت چرا که او خود را مینوشت او اصل بود نه بدل,جیمز آگوستین آلویسیوس جویس ‏(۲ فوریه ۱۸۸۲ دوبلین - ۱۳ ژانویه ۱۹۴۱ زوریخ)  گروهی رمان اولیس وی را بزرگ‌ترین رمان سده بیستم خوانده‌اند. تمام آثارش را نه به زبان مادری که به زبان انگلیسی می‌نوشت. اولین اثرش دوبلینی‌ها مجموعه داستان‌های کوتاهی است درباره دوبلین و مردمش که گاهی آن را داستانی بلند و با درون‌مایه‌ای یگانه تلقی می‌کنند.او و ویلیام فاکنر به همراه ویرجینیا ولف از اولین کسانی بودند که به شیوه جریان سیال ذهن می‌نوشتند شیوه ای که در ان از  تکنیک هایی نظیر تک گویی درونی مستقیم و غیر مستقیم دیدگاه دانای کل و حدیث نفس بهره میبرند جویس در خانواده‌ای متوسط در دوبلین به دنیا آمد. در مدرسه و دانشگاه، دانش‌آموزی با استعداد بود. در اوایل دههٔ سوم زندگی به اروپای قاره‌ای مهاجرت کرد و در شهرهای تریسته، پاریس و زوریخ اقامت گزید. گرچه بخش بزرگی از زندگی او در بزرگسالی، بیرون از ایرلند گذشت، جهانِ پنداری او از دوبلین فراتر نرفت و شخصیت‌های کتاب‌هایش از اعضای خانواده، دوستان و مخالفان او در زمان اقامتش در دوبلین الهام گرفته شده بودند. به معنای اخض کلمه او تعهدش به اجتماع را هرگز به باده فراموشی نسپرد و ان چه که مینوشت به عینه همانی بود که میشد در اجتماع ان را رویت نمود  در زمان کوتاهی پس از انتشار اولیس، خود او این مساله را این گونه شفاف ساخت:

    ((در مورد خودم، من همیشه درباره دوبلین می‌نویسم. چرا که اگر بتوانم قلب دوبلین را تسخیر کنم، می‌توانم وارد قلب تمام شهرهای جهان شوم))

 اما داستان پانسیون داستان خانم مونی  است که از بعد از فارغ شدن از زندگی پدری زندگی غم انگیزی را تحمل میکرد که حاصل آن یک پسر و یک دختر بود همسرش شاگرد قصابی پدرش بود که بعد از فوت پدرش مفازه قصابی را او و همسرش اداره میکردند اما همسرش بعد از مدتی به لا ابا لی گری و دام اعتیاد افتاد و از این رو دخل قصابی را صرف اعتیادش میکرد از همین سو خانم مونی از او درخواست طلاق کرد و با سهم خودش از قصابی پانسیونی را خرید که محل تجمع موسیقیدانان  و کارمندان قشر متوسط بود پسرش از لا ابا لی گری به پدرش شباهت داشت  اما  نه در حد و اندازه های پدرش  او در حق العمل کاری خیابان فلیت کار میکرد و مدام دوست داشت که لیچارهای سربازان را به کار ببرد اما مادرش خانم مونی مدیری مدبر و لایق بود چرا که میدانست چه زمانی عصبانی شود و چه زمانی ارام گیرد و چه زمانی نقد و حتی نسیه حساب کند  از همین سو او را خانم رییس صدا میکردند,اما دخترش پلی  دختری زیبا با موهای بور و لب هایی غنچه ای بود  که مادرش او را مدتی برای ماشین نویسی به دفتر کارخانه غله فرستاده بود اما مجددا او را به  پانسیون برگرداند اکثر مشتریان پانسیون به دلیل زیبایی اش با او لاس میزدند و خانم مونی مدیر و مدبر,دورادور او را میپایید و از ان جا که میدانست هیچ کدام از مشتریانش اهل ازدواج و  رابطه دوستی و از این دست ازحرفها نبودند بنابراین زیاد به دخترش خرده نمیگرفت اما در شهر کوچک و سنتی مثل دوبلین که تمام خبرها زود میپیچید  کم کم  همهمه ی رابطه پلی با اقای دوران پیچید زمانی که خانم مونی متوجه قضیه شد مجددا او را به دفتر  کارخانه غله فرستاد  و تصمیم گرفت طریقه رفتار ساطور با گوشت را در پیش بگیرد اما بی فایده بود چرا که پلی با اقای دوران رابطه جنسی برقرار کرده بود و اقای دوران او را از باکرگی خارج کرده بود آن هم در محیط دوبلین که دختران این چنینی را فاحشه میخواندند از سویی هم مسئله سکس به عنوان تابویی در جامعه  به نوع تربیت و اخلاقیات سنتی در جوامع برمیگردد و پلی که حال دچار عذاب وجدان شده بود نمیدانست باید چه رویه ای در پیش گیرد, به راستی دلیل این عذاب وجدان چیست؟ایا به موقعیت اقای دوران بازمیگشت یا نفس وجودی سکس؟اقای دوران با سی و چهار پنج سال سن مردی جا افتاده بود که جوانی و جهالتش را نمیشد دلیل کارش قرار داد و او سیزده سال بود که در دفتر یک تاجر شراب کاتولیک کار میکرد و وضع مالی خوبی داشت حال او به این می اندیشید که چه کفاره ای بپردازد آیا این مسئله با پول قابل حل بود؟ پس دلیل عذاب روحی و گرفتاری پلی با خدا و مذهب چه بود؟ کارل یونگ در کتاب روح و زندگی خود به صراحت اشاره میکند به اینکه خدا میتواند خود را در همه جا بنماید مگر در روح انسان که کفر است  در اصل نزدیکی واقعی رابطه میان خدا و روح اصل کم بها دادن به روح را دربست رد میکند شاید زیاده روی باشد اگر از رابطه ای در حد خویشاوندی حرف بزنیم اما بهرحال روح باید قدرت ارتباط با خدا را دارا باشد وگرنه رابطه متقابل میان روح و خدا هیچگاه برقرار نمیشود اما به راستی ریشه اینکه ما به خود تلقین کنیم که روح با خدا در ارتباط است از کجا میاید؟طبیعتا پاسخ یک چیز است مذهب, اما به راستی چرا این قدر روح ما انسانها مذهبی ست؟باز هم کارل یونگ در ادامه گفتارش در کتاب مذکور صراحتا اشاره میکند :
این من نیستم که عملکردی مذهبی را شاعرانه به روح نسبت دادم من فقط به فراهم کردن واقعیت هایی پرداختم که نشان دهد روح طبیعتا مذهبی و دارای عملکردی مذهبی ست این عملکرد را نه من اختراع کردم و نه من درروح وانمود کرده ام و تزریق مذهبیون که در نمیابند که مشکل روشنایی نیست مشکل این است که چشمان انسانها قدرت تشخیص این را ندارد که چه چیزی را میتواند ببیند و چه چیزی را نمیتواند ببیند, باید پذیرفت وقتی کسی قادر به مشاهده روشنایی نیست تعریف و تفسیر از روشنایی بیهوده است و آن چیزی که ضروریست اینست که به انسان هنر دیدن را بیاموزیم هنر دیدن واقعیت, واقعیتی که تلخ است اما نباید به واسطه دیدن واقعیت قضایا به افراد انگ روانشناسی گرایی زد, تنها عده کمی هستند که در وسط جهان زندگی میکنند و دارای تعادل در دیدن واقعیات هستند همان گونه که خدا روح را خداگونه افریده باید دید چه چیزی باعث تزریق مذهب و قدسیت به روح خموده و گرفتار پیچ و خم زمانه شده است؟ روح را نمیتوان از بدو مذهبی خواند چرا که روح متعلق به طبیعت است گرفتاری روح از انجا ناشی میشود که انسان از بدو تولد ناخوداگاه بوده و به این نااگاهی ادامه داده و طبیعتا وقتی با پروسه ای به نام مذهب درگیر شده باز هم به دنبال اگاهی نرفته و در بیت المقدس اسمانی درگیر بوده است بنابراین میتوان گفت مسئله موقعیت اقای دوران نبود این نفس وجودی عمل سکس بود که پلی را در تقابل با واقعیت لخت جامعه دچار مشکل و عذاب وجدان کرده بود واقعیت لخت جامعه دو چیز بود: یک جامعه سنتی که بنا به نوع اعتقادات پوسیده شان دچار نوعی رادیکالیزم میشوند و به لحاظ مذهبی با هر دینی مردم را از ترس بهشت و جهنم و اخرت دچار نوعی سرخوردگی و یاس میکنند و طبیعتا مذهب را به عنوان پدیده ای عقب مانده و دگم در مقابل لذت به عنوان پدیده ای متغیر قرار میدهند از همین سو همیشه هر موضوع لذت بخشی را اغشته به گناه و عذاب میکنند تا سطح جامعه که به عمق نگاهی نمیاندارد و حتی به دنبال اگاهی نمیروند تحت تاثیر این برهان های کذب قرار بگیرند و دوم مردمی که به دلیل ارضا نشدن اجتماعی و سیاسی  و خود سانسوری,خود واقعی شان را در درونشان مدفون کرده اند و موضوع دیگرهم عدم اگاهی مردم از پدیده ای  ممنوعه که بعدها در اروپا و امریکا به مسئله ای نرمال بدل شد میباشد چرا که انقلاب جنسی یا "انقلاب سکسی" به تحولی تاریخی اطلاق می‌شود که اخلاق و هنجارهای مربوط به مناسبات جنسی را دستخوش تغییرات اساسی کرد. در نتیجه این انقلاب که از دهه ۱۹۵۰ در اروپا و آمریکا شروع شد از مباحث و مسائل جنسی تابوزدایی شد، رواداری گسترده‌ای در زمینه خودمختاری انسان‌ها در برطرف‌سازی نیازها و نوع گرایش‌جنسی‌اشان به‌وجود آمد و اقتدار بلامنازع نهادهای مذهبی و رسمی در این عرصه‌ها شکست.به لحاظ نظری، اصطلاح "انقلاب جنسی" یا "انقلاب سکسی" ساخته روانکاوی به نام ویلهلم رایش است. ویلهم رایش دانشمندی اتریشی بود که در سال ۱۹۳۶ کتاب معروفی با عنوان "سکسوالیته در نبرد فرهنگی" را نوشته به عقیده رایش، غرایز جنسی جزئی مهم از سازو کار جسمی و روانی انسان است. از همین رو، اخلاق دوگانه و سرکوب این غرایز به اختلالات رفتاری و شخصیتی می‌انجامد که نتیجه آن معمولا یأس و دلمردگی یا رفتارهای تهاجمی است، یا در شکل تمایل به اعمال اقتدار، خشونت پنهان و ایجاد سلسله مراتب بروز پیدا می‌کند.در نظر رایش، آزادسازی مناسبات جنسی از قید و بندهای کهنه به تغییرات مسالمت‌آمیز در ساختارهای اجتماعی یا به عبارت دیگر به یک انقلاب عاری از خشونت در رفتار و روابط اجتماعی منجر می‌شود.رایش می‌نویسد انسان‌هایی که به لحاظ مناسبات جنسی در وضعیتی رضایت‌بخش و عاری از محدودیت‌های سنتی زندگی می‌کنند مثل حرمان‌کشیدگان از این گونه مناسبات تن به قبول اقتدار ساختارهای محدودساز اجتماعی نمی‌دهند و به آسانی هم نمی‌‌توان آنها را به اقدامات خشونت‌آمیز تحریک کرد,عشق بورز، جنگ نکن، شعار معروف "هیپی‌ها" در دهه‌های شصت و هفتاد قرن بیستم، بی‌ارتباط با این آموزه‌های رایش نیست. رایش که خود را کمونیست می‌دانست، در ادامه می‌گوید که تمایل و غریزه جنسی سرکوب‌شده جلوی شکوفایی ظرفیت‌ها و خلاقیت‌های انسان را می‌گیرد و مانع مقابله و تعارض آن با سرکوب‌های ناشی از نظام سرمایه‌داری می‌شود با این توضیح کوتاه باز میگردیم به ادامه داستان ,دوبلین جزوی از اروپا بود که مستعمره بریتانیا بود و چنگ شکسته ایرلند به عنوان میراث انگلستان همیشه در گلوی ایرلندی ها به مانند بغض چنبره میزند و برایشان به شدت سنگین است مردمانی که حتی عشق هم به دلیل خفقان جامعه برایشان لهجه قفس داشت از سویی پلی و اقای دوران در این دوراهی گرفتار شده بودند که نقطه مشترکشان آبرویشان بود آبرویی که برای اقای دوران به قیمت ازدست دادن کار و اعتبارش تمام میشد و برای پلی به قیمت نابودی خودش و خانواده اش بود, از سویی  خانم مونی که دیر رسیده بود  این بار با درایتش میخواست این مشکل را حل و فصل کند از همین سو از در سخن  با اقای دوران درآمد و در مونولوگ پایانی داستان  که توام با پایانی باز است مخاطب را در قضاوت میان سنت و مدرنیته ومیان عشق و شهوت قرار میدهد ایا اقای دوران به ازدواج با پلی راضی شد؟ لحن محبت آمیز خانم مونی در برخورد با دخترش بعد از صحبت با اقای دوران و نگاه های متفاوت اقای دوران به پلی نوید بخش  رضایت او بوده است و برای مخاطب  سنتی همین کافی است که بداند همه چیز باز هم به صورت شرعی ماس مالیزه شده و برای مخاطب با افکارمدرن طبیعتا این نوع عملکرد که در نزد مخاطب سنتی ولنگاری است نوعی زندگی عادی و عرف محسوب میشود این تنها خلاصه ان چیزی بود که در مقدمه اتفاق میافتد دریک نگاه به اندیشه زیگموند فروید میرسیم که اخلاق مذهبی همواره معاشقه را مستهجن میپندارند اما همان انسان مذهبی اگر تصاویر معاشقه را بر سر در کلیساها و مساجد ببیند همان را مقدس میپندارد زیگموند فروید با ریشه شناسی این مفاهیم بازگشت به وطن درون انسان میکند در جایی که به صراحت نشان میدهد که تمام انچه در یک رابطه نرمال جنسی اتفاق میفتد ریشه در دوان کودکی دارد ریشه در این دارد که با وجود غریزه  جنسی غایب در کودکان اما اندامهای جنسی در انها رو به کمال میرود و غریزه در انها به تکامل میرسد حتی هر اکت جنسی در دوران جوانی به نوعی ریشه در دوران کودکی دارد هر کودکی با متولد شدنش حس های جنسی اش اشکار میشود و این احساسات را در دوران شیر خوارگی میتوان به وضوح مشاهده کرد در این دوره فرایند تحریک با تحریک قسمت های مختلف پوست صورت میگیرد  و همین فرایند خود ریشه در مسایل عاطفی دارد و اروتیسم در دوره بلوغ  در خدمت عمل تولید مثل بر میاید و از قضا دوره سرکوبگری جنسی هم از همینجا شروع میشود و این سرکوبگری ریشه در دوان کودکی و عدم پاسخگویی والدین به دوره پرسشگری جنسی کودک د ارد اهمیت این تحقیق از انجا مهم است که چرا باید یک نیاز طبیعی به مانند سکس در جوامعی که ادعیه مدرن بودن را با خود یدک میکشد تبدیل به تابو شود و صرفا در پایان نامه ای که بعدها در همین زمینه شکل خواهد گرفت به اثبات این دست از قضایا میپردازد  هدف تحقیق بنده بر مبنای مطالعاتی بود که از سه رساله تیوری میل جنسی فروید بعمل امد و ریشه شناسی مناسبات زناشویی و اهمیت انها در زندگی و روابط زناشویی دلیل اوردن مهارت ها  چیزی غیر از این نبوده که تک تک مهارت های اورده شده در روابط و مناسبات جنسی دارای اهمیت است مگر شما میتوانید منکر این شوید که موضوعی مانند سن و بلوغ فکری جنسی و یا حتی مهارت استفاده از کلمات در معاشقه جنسی و در رابطه زناشویی دارای اهمیت نیست ؟ که حال بیان میدارید که چرا سخن از مهارت به میان امده است؟ یا مثلا میتوانید منکر شوید که انسان فاقد مهارت در طول رابطه زناشویی میتواند موفق عمل کند؟ همیشه تقاوتیست میان 90 درصد جامعه سیب زمینی شکل که رویاهای سکسی را در توهمات و افکارهایش تصور میکند که از بس سرکوبش کرده اند و به خواسته ها و امیالش نرسیده که  مدام سعی میکند به با دروغ گفتن و رویا  پنداری ان  را  به زبان  بیاورد و به جای به دست اوردن حقیقت سعی در انکار و یا دروغگویی دارد و حتی راه راستش را هم نمیتواند برود انگاه سخنانی به زبان میاورد از روابط دروغینش که یک ذهن تک صدایی هم قادر به باور ان نیست چه رسد به انسان بالغ که به مرحله چند صدایی رسیده است.
 
 
 

 

نگاهی کوتاه بر ریشه های سنگ اثر کسرا تبریزی
به قلم
فرزام کریمی
 
 

ریشه های سنگ سومین مجموعه از کسرا تبریزی که با مجوز اما نه این بار توسط ناشر بلکه به صورت کاملا مستقل چاپ خواهد شد بعد از کوبیدن بر بساط شعر نمیفروشد اما با پول مولف میفروشد و بازارمکاره ناشران که هیچگاه اثری به تجدید چاپ نمیرسد بر آن شدیم تا گروهی از شاعران,نویسندگان,مترجمان,مولفان مستقل آثارشان را با دریافت مجوز از وزارت ارشاد اما به صورت خود مولفی خود ناشری و در دو قالب الکترونیکی چاپی به عرضه برسانند که شروعی باشد بر تئوری مرگ ناشر,اطلاعات تکمیلی پیرامون این اتفاق متعاقبا به اطلاعتان خواهد رسید و  ریشه های سنگ یکی از همان مجموعه هاست,ریشه های سنگ در اعماق زمین خود گواهی بر انسان معاصر در تکاپوست انسانی که تمام تلاش خود را به کار میبندد اما ماحصل تلاشش چیزی جز هیچ نخواهد بود مجموعه سوم کسرا تبریزی به نسبت دو مجموعه قبل تر او شعرترین  شاعرانه اوست پیش از این در آثار گذشته اش  نگاه او نسبت به ترانه, شعر آزاد و حتی اشعار دارای اوزان عروضی را دیدیم,اما بنا به سلیقه شخصی ام این مجموعه را  به علت  حرکت آگاهانه از جز به کل و متعاقبا کل به جز , تنیدگی زبانی,تو درتو بودن. آغشتگی به مفاهیم ناتورالیسم داروینی و در جاهایی حرکت اگزیستانسیالیستی سارتری و از سویی به لحاظ خط فکری احیا کننده ریکاردو الیسر باسوآلتو معروف به پاپلو نرودا میدانم و اینکه مخاطب را در گوشه هایی حیرت زده میکند این بار طبیعت به اصل خود باز میگردد و تنها در فرم به ناتورالیسم ماشینی منتهی نمیشود بلکه او به ناتورالیسم اصیل (دهات) باز میگردد اما این بار با کلامش, به این سطر دقت کنید:
در دنیای بوها
کهکشان عطرهای درون
انار,آیا بوی کاهگل نمیدهد؟
پیوند عمیق ناتورالیسمی را در آن به وضوح مشاهده میکنید و جهان بینی پشت اشعارش که برای شخص من همواره ستودنی بوده است و کلیت فاضلابی به نام جهان را اینگونه به تصویر میکشد:
جهان در تکاپوی حقیقت
انسان در حصار دروغ
واقعیت,دروغی همگانیست
چهره ی مغشوش بی نام ها
آیا این همان حقیقت جاری در نزد ما نیست؟دیگر باید سیاستمداران چه گند دیگری بزنند تا ما ضامن هایمان را بکشیم و به صرف گلوله ای جهان را از شرشان خلاص کنیم؟و این همان چرایی ست که سالهاست بی پاسخ مانده به وضوح میتوانید حتی این نگاه را در این سطور مشاهده کنید:
چرایی این خفقان ملیون ساله
ساعت شماته دار آوند
مویرگ آبی برکه
چشم های درشت کویر
روز شب
صبح تاریکی
تعجب نکنید این مجموعه سرتاسر از نشانه,هاست  و هر آن چه که باید متعلق به شعر باشد  را در غالب روایت انسان امروزی در چارچوب ابتذال تعریف نمیکند,بلکه به درستی این جمله نیچه را دریافته است که هیچ چیز برای اثر هنری ارجحتر از این نیست که از تماس بی واسطه و مبتذل با نزدیکترینان بگریزد و از خط نگاه مالوف بشر فاصله گیرد,هر جا اثری با نگاه محدود و سرسری و دارای تاریخ انقضا بشری گره خورد و در هر شکلی از هنر ارائه شد به آن شک کنید چون صاحبش شیادیست که میخواهد سرتان را کلاه بگذارد, آن هم در پشت ادا و اطوار و هیچ از هنر را در غالب ارائه آن اثرش نفهمیده, شاید بعدها همان آدم دچار تغییر شود اما به آن لحظه که خود را محدود به نگاه کوته بین بشری  کرده شک کنید,در ریشه های سنگ با کسرا تبریزی آشنا میشوید که این بار پخته تر و بلوغ یافته تر ریشه های آخرین سنگ نهفته در  زمین را برایتان تشریح میکند.

 

 

خرافات در خانه های هفت شیروانی

 اثرناتانیل هاثورن

به قلم

فرزام کریمی

 

ادبیات قرن بیستم با به کارگیری اجتماع در بطن خودش به قولی توانست تا حدودی رمانتیسیسم قرن نوزدهم را کمرنگ کند اما نباید از مدعیان تعهد و ادبیات متعهد پرسید که آیا ادبیات متعهد توانسته دردی از جهان کنونی کم کند و یا اینکه تغییری بنیادین در ادبیات عصر خود ایجاد کند؟ این سوالات را باید از وامداران تعهد پرسید کما اینکه حضور انسان فی نفسه توام با درد است و از سویی نشخوار این درد آن هم در زمانه ای که تا انسان هست درد هم وجود دارد و این یادآوری مکرر چیزی از دردهای بشری نیز نمیکاهد چرا که تا بوده یک مشت بدبخت و بیچاره و خرافه پسند و پولدار در این جهان بوده اند و هیچگاه هم ادبیات نتوانسته راه نجاتی را به بشر نشان دهد بلکه تنها وسیله  ای بوده برای بازنمایی دردهای انسان از گذشته تاکنون از قدیم تا معاصریتی که در دنیای ماشینی و عصر تکنولوژی هر روز بیشتر و بیشتر به سمت قهقرا حرکت میکند گاهی این تعهد بوی آرمان گرایی فاسدی را میدهد که به شدت مشمئز کننده است و حکم افیونی برای انسان امروزی را دارد اما تعریف تعهد برای ایرانیها لزوما متفاوت با آن چیزیست که در ادبیات انگلیسی رخ میدهد چرا که در ادبیات متعهد انگلیسی این ابژه ها هستند که یک کلیت را به تصویر میکشند اما در ادبیات فارسی کلیت را در چپ موضوعی و به زحمت سر هم کردن واژه ها و خط گیری های فکری و نه مستقل میخواهیم به خورد مخاطب دهیم به هر شکل در ادبیات قرن نوزدهم که از اوایل آن عمدتا با تسلط ادبیات فرانسه رگ و ریشه های رمانتیسیسم در آن موج میزد ناتانیل هائورن، نویسنده اهل ایالات متحده آمریکا توانست با اثری نظیر خانه هفت شیروانی معادلات را بر هم زند او در میان موج رمانتیسیسم ادبی ادبیات گوتیک را به مخاطب قرن نوزدهم ارائه داد ادبیاتی که وحشت و مضامین عاشقانه را با هم درآمیخت و اولین بار یک نویسنده انگلیسی به نام هوراس والپول در سال ۱۷۶۴ با رمان قلعه اوترانتو این فرم را معرفی کرد.موضوعات به کار رفته در این فرم به ژانرهای وحشت، عاشقانه و ملودرام دسته‌بندی می‌شود. ادبیات گوتیک رابطه بسیار نزدیکی با معماری گوتیک دارد گرچه رگه هایی از نرماندی و رمانسک هم در این معماری دیده میشود.چرا که در این ژانر ادبی توصیف ساختمان‌های بلند به سبک گوتیک، قلعه‌ها، صومعه‌ها و بناهای قدیمی و مخروبه نقش زیادی دارد. این شیفتگی باعث شده‌است که نوعی از معماری، هنر، شعر (مانند شاعران قبرستان) و حتی سبک باغبانی از موج اول رمان‌نویسی گوتیک الهام بگیرد. به عنوان مثال هوراس والپول که رمان قلعه اوترانتو وی را اولین رمان عاشقانه گوتیک میدانند خانه خود را به سبک معماری گوتیک قرون وسطی ساخت و همواره حتی در ذهن نوستالژیک ما ترس و وحشت توام با حضور قلعه های بلند و جادوگر پیر با ظاهری ترسناک بوده است. در واقع ناتانیل هائورن،با خلق این اثر سعی دارد تا به بازنمایی خرافه در جامعه ای سراسر وحشت زده بپردازد که به تعبیر سم هریس تصور میکند با ترکیب مسیحیت با زندگی شهری در غالب سکولاریسم میتواند مسائلی از قبیل خرافه را از جامعه دور کند!!! در حالیکه در سیستمی که هنوز باورهای مسیحی تدریس میشوند طبیعتا نمیتواند موضوعاتی مانند خرافه گناه عذاب و....از آن دور باشد جامعه ای مصرفی که تنها انبوه انباشت های ذهنی را در خود جمع کرده است و از آن بهره میجوید داستان این رمان که تاکنون چندین فیلم سینمایی و تلویزیونی با اقتباس از آن  ساخته شده در میانه قرن نوزدهم میلادی روی می دهد همان زمانی که هاثورن به این فکر می افتد که به جای استفاده  از رمانتیسیسم میتواند در پیش رمانتیسیسم چالش جدیدی را ایجاد کند و یکی از شاهکارهای ادبی جهان را رقم بزند و روایتگر این داستان پر از رمز و راز باشد که در آن خانواده ای درگیر موضوعاتی وحشتناک میشوند در توضیح این اثر گفته اند: «حتی شکست های هاثورن جالب تر از موفقیت اکثر نویسندگان است. کندوکاو او در طبیعت و عواقب گناه و بیگانگی موجب آن شد تا نسل های گذشته گاهی آثار او را بیمارگونه توصیف کنند اما کامو، سارتر و کافکا ما را مهیای فهم آن ها کردند. آن صحنه از خانه هفت شیروانی که کلیفورد سعی می کند با بیرون پریدن از پنجره کمانی شکل به جمعیت خیابان ملحق شود، هم فلسفه وجودی را القا می کند هم رویه ضد واقع گرایی داستان را.

اما این فلسفه وجودی را که پیش ترها ریشه اش را در همان آثار کامو سارتر و کافکا میدیدیم همان باور به عدم است باور به نیستی حال اینکه این عدم در اگزیستانسیالیست سارتری بار هستی را بر دوش انسان میگذارد و در کافکا و کامو این بار بر دوش انسان سنگینی کمتری میکند چرا که ذات در خدمت جبر پیرامون خویش است و یک سیاهی مطلقی که علی رغم فراگیری همین نیستی در ذات زمانه انسان را به سوختن در این سیاهی وامیدارد چرا که آنچنان این نیستی پربار و وسیعست که در هر صورت انسان محکوم به عدم است حال اتفاقی که در بیرون پریدن از پنجره کمانی شکل توسط کلیفورد رخ میدهد دقیقا متضمن همین معناست و از سویی برخلاف آنچه که در توضیح این اثر به عنوان ضد واقعیت آمده است (با فرض اینکه تعریف مشخصی از واقعیت داشته باشیم) به جد بر این عقیده ام که کسی که این روند را در طول داستان غیر واقعی میداند هنوز تفاوت میان داستان و رمان را نمیداند و اصلا نه میداند داستان و رمان چیست مخاطب در رمان با یک قوه ی تخیل سرشار از خلاقیت روبروست که واقعیت را در باطن تخیل به تصویر میکشد نه آنکه صرفا به بازتولید اتفاقات پیرامونمان بپردازد که بیشتر از خصایص داستانهاست.

این رمان مشتمل بر بیست و یک فصل در منطقه نیوانگلند ایالات متحده آمریکا و حول و حوش وقایعی که در حدود دویست سال برای خاندان پینچیون اتفاق افتاده می‌گذرد. کلنل پینچیون بنیانگذار خاندان پینچیون در نیوانگلند قطعه زمینی را با توسل به قدرت از یک جادوگر میگیرد و وی را با همکاری بزرگان شهر و قضات به جرم جادوگری به اعدام محکوم می کند. جادوگر پیر قبل از مرگ کلنل را نفرین و او و خاندانش را به مرگی خاص هشدار می دهد. پس از چند روز کلنل به همان صورت پیش بینی شده و در خانه‌ای که در زمین جادوگر بنا کرده می میرد. ادامه داستان مربوط به نواده های این خاندان است که همچنان به این نفرین گرفتارند.   

هاثورن به خوبی توانسته خرافه را در این اثر به چالش بکشد اینکه آیا خرافه و خرافات به باورهای سنتی ما بر میگردد یا اینکه گزاره ای تحمیل شده از سوی ادیانست که در ذهن ما ریشه دوانیده؟ به واقع ریشه این خرافه از کجا در ذهن ما شکل میگیرد؟و چرا باید این طور بنگریم که اگر کسی ما را مورد نفرین قرار دهد بنابراین همان نفرین در زندگی ما اثر پیدا میکند و یا باورهای مرسوم دیگر که حتی در میان اقشار تحصیلکرده وجود دارد,در اینکه هاثورن سعی داشته محتوا را در خدمت فرم قرار دهد شکی نیست او میخواسته همین را بیان کند که خرافات نگرش یا رفتاری است که بر اساس ترس، تهدید، عادت و عوامل ناشناخته ای به ذهن فرد خطور می کند تا بر اساس نگرشش از اتفاقات ناخوشایند جلوگیری کند. این رفتار بر مبنای کنش منطقی و روابط علت و معلولی نیست. اگرچه گسترش سطح سواد و فرهنگ عمومی جامعه غالبا منجر به کاهش اعتقادات خرافی می شود؛ اما باید اذعان کرد حتی انسان های مدرن نیز نمی توانند به طور کامل خرافات را رد کنند یا عملا از آن خلاص شوند تنها راه راهایی جستن از خرافات آگاهی و دانش نیست خرافه در ظاهر با افزایش دانش و آگاهی از بین میرود اما نه به صورت کامل چرا که بخش اعظمی از ماندگاری خرافه در ذهنمان بستگی به عوامل روانی دارد و بیشتر از آنکه به عنوان امری غیرعقلایی با  عقلانیت نابود گردد به عنوان یک عامل روانی باید در ذهن انسانها کشته شود نکته ای که هاثورن در سرتاسر این رمان به  آن اشاره میکند,بسیاری از منتقدان بر این باورند که عنصر عقل و قلب دو عنصر کهنه در آثار هاثورن به شمار میروند اما بنده بر این عقیده هستم که شاید به  لحاظ دفعات  تکرار در داستانها و رمانها و آثار گوناگون عنصری کهنه باشد اما مگر آدمی چیزی به غیر از عقل و قلبش میباشد؟یا عقل در حال سرکوب قلب و تسلط کامل بر قلمروی پادشاهیش است و یا قلب در حال فریب عقل برای نابودی تدریجی و زوال انسان است و شاید هم گاهی حرکت به سمت خوشبختی!!!

 شیوۀ خاص او در پرداختن به موضوع های اخلاقی ، با چشم انداز روانشناسی اخلاق و دین راهم به چالش میکشد و این امری مهم است به زعم من اگر تعهدی باشد باید تعهد در به زیر سوال بردن مفاهیم شرطی و قراردادی نظیر اخلاق و دین و ....برای بازگشت انسان به عقلانیت  باشد و اینگونه از تعهدست که میتواند با ایجاد چرایی به ذهن آدمی در جهت تغییر کمکی کند وگرنه تعهد مشخصا سیاسی و اجتماعی این همه شاعر و نویسنده نه تنها دردی را دوا نکرده بلکه تهوع آور و حال به هم زن است کسانی که تنها ادعای سیاسی و اجتماعی بودنشان گوش جهانی را کر کرده است اما در عمل هیچ کاری نکرده اند به تعبیر سارتر اگر فکر میکنید سیاسی هستید بفرمایید عضو حزبی شوید چرا که مابقی اش کشک است و هاثورن با به کارگیری تخیل و قدرت خلاقه ذهنش به خوبی توانسته این چرایی را در ذهن مخاطب ایجاد کند که خرافه و در هاله ای از خرافه زیستن چه در زندگی عقلایی و چه به عنوان عاملی روانی در زندگی امروزه تا به کجا میخواهد ادامه داشته باشد؟و با این پرسش در غالب رمانی که به شدت برای مخاطب جذاب و کشنده است و ریتم نسبتا خوبی دارد و دچار درازه گویی های بیهوده نیست مخاطب را در پای اثر میخکوب میکند که تا انتهایش را بخواند و به جد متعهدتر از هر اثر مدعی تعهدست!!!

در باب ناتانیل هاثورن میتوان اینگونه گفت که تمام آنچه که شما در داستانهایش میخوانید تجربیاتیست که در زندگی او برایش رخ داده است حتی نام همین کتاب!!! تک تک اتفاقاتی که در داستانها و رمانهایش شاهد هستید را هم با چشمانش رویت کرده است زندگی پر از فراز و نشیب و بدبختی مالی و خوشی های کم و غم های زیاد.

این اثر جذاب را میتوانید با ترجمه حسن مسعودی که به همت نشر محترم نیلوفر به چاپ رسیده  است از طریق وبسایت نشر نیلوفر و کلیه مراکز پخش و کتابفروشیهای معتبر تهیه کرده و از خواندن آن لذت ببرید.

 

 

فرمان آرا یا ساراماگو؟

 

دلم می‌خواد داستان مرد نویسنده پیریست که به خاطر از دست دادن دوستانش و از دست دادن توان نوشتن دچار افسردگی شده است که احتمالا شخصیت پردازی آن, بخشی به زندگی خود بهمن فرمان آرا در دورانی برمیگردد و بحران مشابه یک بوس کوچولو و مرگ یک یک دوستان از بوی کافور عطر یاس و بعد از دیدن دخترکی دست فروش پشت ترافیک گوشش دچار شنیدن یک ریتم شش هشتم میشود که با آن میرقصد و ظاهرا حالش خوب شده است در کوری #ژوزه_ساراماگو همین اتفاق را شاهد هستیم اما این بار در داستان #کوری مردی پشت ترافیک کور میشود که نماد جامعه ایست که با تمام فلاکت های وارده خود را به کوری زده است و زمانی که این موضوع به کل جامعه تعمیم پیدا میکند نشانگر کوری و عقیم بودن کل جامعه است که در این داستان فاخر به تصویر کشیده شده است و حال #بهمن_فرمان_آرا
در تنبلی مخصوص دوران پیری ظاهرا زحمت خلاقیت به خرج دادن را از خود گرفته است و سعی کرده فقط با تغییر رویداد داستان #کوری اثر #ژوزه_ساراماگو حال همان شخصیت اصلی را که در داستان کور شده بود تبدیل به نویسنده ای میکند که پشت ترافیک ناگهان گوشش آهنگهای شش هشتم میشنود و به رامشگری میفتد,می‌توان حدس زد بهمن فرمان‌آرا چه در سرش داشته است تنها پیام فیلم نسبتا قابل احترام است و نشانگر جامعه افسرده ایست که فارغ از قوانین و محدودیت ها و عدم وجود #آزادی و#دموکراسی این بار نیاز دارد تا با شادی روحیه از دست رفته خود را بازگرداند و در نهایت بتواند فارغ از محدودیتهای #مذهبی شادی و هیجانات خود را #تخلیه کند فرمان‌آرا در هفتاد و پنج سالگی به جامعه‌اش نگاه می‌کند که از هر طرف غرق در مشکل و سیاهی و تباهیست #کوروساوا یک بار در توضیح کارنامه سینمایی‌اش گفته بود: همه این فیلم‌ها را ساختم تا بفهمم چرا انسان‌ها در کنار هم نمی‌توانند خوشبخت باشند. اما کوروساوا مردی جدی است که کارش را خیلی جدی می‌گیرد. این جدیت حلقه مفقوده «من دلم می‌خواد» است و چه کسی گفته کمدی‌ها احتیاجی به جدیت و اسکلت محکم فیلم‌نامه و جدیت در اجرا و حتی بازی گرفتن از بازیگران ندارند و باید باری به هر جهت باشد؟ایده ضربه خوردن به سر و تغییر رفتار از ایده‌های آشنای کمدی است. از «مرد عوضی» و «مجسمه» گرفته در سینمای ایران تا نمونه‌های متعدد در سینمای کلاسیک بارها با این ایده بازی شده است بازی باری به هر جهت رضا کیانیان که مانند #پنیر_پیتزا کش می آید و ضعف #فیلمنامه_نویسی در عدم ثبات شخصیت های فیلمنامه و درگیری میان سنت و مدرنیته(سکانس های حضور مهناز افشار در خانه کیانیان),
دارد به مخاطب تلقین میکند که این فیلم.حکم طنابی را برای فیلمنامه نویس کار که خود #فرمان_آرا بوده است داشته که فیلمش را طنابی فرض کرده که یک طرفش باید سنت ها آن را بکشند و یک طرف مدرنیته!!!!و حتی سکانس هایی که همه در شهر میرقصند یاداور همان قسمت های داستان #کوری اثر #ژوزه_ساراماگو میباشد که همه در شهر کور شده بودند و حالا همه در شهر میرقصند!!!!!این کپی ناشیانه از #بهمن_فرمان_آرا و ارائه این چنین فیلمی با فیلمنامه ای ضعیف و بازی گرفتن های ضعیف تر و نه چندان خوب از بازیگرها و این عدم ثبات به اسکلت کار لطمه فراوانی زد,جدای اینکه خود کار و ایده پردازی آن متعلق به #ساراماگو میباشد نه #فرمان_آرا شاید تنها سکانس های پایانی فیلم که روایت رهایی او از تیمارستان را میداد که به بدنه فیلم چسبیده که البته آن هم چنگی به دل نمیزند قسمت های متعلق به خود #فرمان_آرا میباشد,این چنین رویکردی از فرمان آرا در هفتاد و پنج سالگی بعید به نظر میرسد و اگر قرارست که بعد از این هم آثاری ضعیف تر از این را تولید کند همان بهتر که اعلام بازنشستگی کند و در گوشه خانه اش بشیند

 

 

میتوانم بیافرینم,میتوانم آزاد باشم(مصاحبه ای با تونی موریسون)

روزنامه آرمان ملی

یکشنبه 20 مرداد 1398

مترجم,منتقد:فرزام کریمی

 

 

در وصف او همین کافیست که بدانید او تاریخ مصور سیاهپوستان است هر آن چه که بر سر این  قوم مهجور آمده است  در رمانها و اثارش به وضوح به چشم میخورد سرگذشت قومی که تازیانه خورد  اما در زیر این فشار کمر خم نکرد اما او تنها خود را به  رنگ و قومیت ونژادها محدود نکرد و زنها را ورای رنگ پوست و نژادشان دریافت و برای برابری حقوق آنها جنگید اشاره مستقیم ما به کسی نیست جز تونی موریسون, اودر سال ۱۹۳۱ در لورین، اوهایو قدم به دنیا گذارد و با سختی‌های بسیاری که پدرش در تأمین هزینه های مالی کشید توانست به کالج برود. در سال ۱۹۵۳ از دانشگاه هاوارد مدرک کارشناسی و در سال ۱۹۵۵ مدرک کارشناسی ارشدش را از دانشگاه کورنل دریافت کرد. هفت سال در دانشگاه هاوارد و سپس در دانشگاه پرینستون تدریس کردوی در سال ۱۹۵۸ با معمار جامائیکایی «هارولد موریسون» ازدواج کرد و صاحب دو فرزند شد. اما در سال ۱۹۶۴ پس از شش سال زندگی مشترک از همسرش طلاق گرفت. وی به نیویورک نقل مکان کرد و به عنوان ویراستار مشغول کار شد او چندین دکترای افتخاری از چندین دانشگاه معتبر جهان از جمله هاروارد، آکسفورد، ژنو، و روتگرز را دریافت کرده‌است و چندین جایزه معتبر ادبی از جمله جایزه پولیتزر حلقه منتقدین ملی کتاب آمریکا بنیاد قلم آمریکا و جایزه سالانه ادبیات آمریکا را به دلیل احاطه بر زبان و قدرت تصویرگری ادبی دریافت کرد او سرانجام در 5 اوت 2019 در سن 88 سالگی بعد از تحمل یک دوره کوتاه بیماری درگذشت و به همین بهانه بر آن شدیم تا مصاحبه های تامل برانگیزی که از او در طی سالیان فعالیتش به  بهانه رمانها و آثارش همچون آواز سلیمان ,دلبند, خانه, یک بخشش, خدا به کودک کمک کند و.....را برایتان گردآوری کنیم

آخرین کتابتان به نام خدا به کودک کمک میکند با جمله ای تامل برانگیز شروع میشود و آن جمله ای نیست جز این, تقصیر من نیست, دلیلش چیست؟ خب همواره یک مادر به دختر تازه به دنیا آمده اش نگاه میکند و میبیند که رنگ پوست کودکش از او هم تیره ترست و همین امر نگرانش میکند به گونه ای که از آینده فرزندش میترسد در حالیکه این نگاه برخلاف کتابهای قبلی تان بود آیا هنوز رنگ پوست انسانها میتواند عاملی تعیین کننده در سرنوشت و آینده آنها باشد؟

تنی: اول از همه باید بگویم که مادر هم از آینده فرزندش و هم از آینده خودش میترسد, اما در مورد پرسش شما باید بگویم این کشور راهش را با برده داری سیاهپوستان و آفریقایی ها شروع کرد, قبل از نوشتن این کتاب قصد داشتم در مورد یکی از شخصیت های این سرزمین چیزی بنویسم اما بعد از کشتاری که در ماساچوست رخ داد تصمیمم را عوض کردم, قبل از آنکه نژاد پرستی تبدیل به یکی از خصیصه های این سرزمین شود آنها با به پیش کشیدن مذهب در حال کشتار سیاه پوستان بودند و همین امر سبب خشم افراد مذهبی شد,چرا که به نوعی آنها  از دینشان در حال سوء استفاده بودند و رنگ پوست  هیچ ارتباطی به دلایل مذهبی نداشت  وقتی مردم به این موضوع فکر میکنند  با این سوال تامل برانگیز مواجه میشوند که چرا وقتی از آلمان روسیه و یا  هر جای دیگری پا به این سرزمین میگذارید رنگ پوست اولویت مهمی محسوب نمیشود اما اگر آمریکایی باشی رنگ پوستت باید سفید  باشد؟ اگر شما از سوئد آمده باشید و یا اینکه حتی سوئدی باشید باز هم نیازی نیست به اینکه بگویید من یک سوئدی سفید پوست هستم, موضع من دقیقا  همینست این تفاوت رنگهاست که کلیت یک اجتماع را شکل میدهد.

 

درهمین کتاب خدا به کودک کمک میکند مانند روند سایر آثارتان کودکان در حال رنج بردن هستند در حالیکه خود شما دو فرزندتان را در دهه شصت میلادی و در بحبوحه مبارزات در مورد حقوق شهروندی به دنیا آوردید آیا این قبیل اتفاقات به شما این تضمین را میدهد که آمریکا آینده روشن تری برای فرزندانتان داشته باشد؟

خیر, به این نکته توجه کنید آنها در همان زمان به کشتار فرزندان سیاهپوستان دامن زده بودند و اخبارش را هم در روزنامه ها میخواندید و هیچ کسی در این مورد سخن نمیگفت, در همان زمان به پسرم گفتم ببین من آدمی هستم که از پنجاه یا شش سال پیش در مورد همین مسائل قلم زدم, آیا سخنی و اعتراضی را بر زبان بیاوریم بهترست یا اینکه مدام بخواهیم تنها از درد و ناخوشی های اینگونه حوادث سخن بگوییم؟

 

یکی از موضوعاتی که در آثار شما به چشم میخورد یک نوع تنش بین حافظه و فراموشی میباشد به طور مثال در رمان دلبند صراحتا به این موضوع اشاره میکنید که فراموشی به مثابه راهی برای غلبه کردن است و دوباره در جایی دیگر در همان رمان اشاره میکنید به آنکه, این داستانی نیست که بتوان از آن به سادگی گذر کرد اما در اثری مانند خدا به کودک کمک کند به این موضوع اشاره میکنید که حافظه بدترین جزء فراموشیست, این تنش در آثارتان را چگونه ارزیابی میکنید؟

برای رسیدن به شادی و یا به واقع آنچه که شادی در آثارم نامیده میشوند مردم همواره در کام مرگ افتاده اند این به نوعی کسب دانش است اگر شما دانشی را کسب میکنید که تا قبل ازآن, هیچ اطلاعاتی در مورد آن نداشته اید امری معقول است و اگر من بتوانم به این ریسمان تکانی بدهم و شما را وادار به کسب دانشی کنم که تا قبل از آن در موردش چیزی نمیدانستید کاری کرده ام کتابهای زیادی وجود دارند که تنها یک خط و یک سویه را دنبال میکنند اما باید دانست که زمانی که شما به مردم  یک تلنگر میزنید, آنها شروع به حرکت و یادگیری میکنند و حتی من فکر میکردم عنوان خدا  به کودک کمک کند میتواند یک عنوان وحشتناک  برای کتابم باشد

انرژی نهفته در کتاب یک بخشش سرشار از نیروی جوانی است؟

این کتاب می‌بایست نیروی جوانی داشته باشد. در این کتاب کسان سن و سال داری مانند سویتنس و دیگران هستند، اما داستان در مورد جوانی است که قصه‌ی آن را برایت گفتم. “آه، دخترک زیبایی است، زیبا نیست؟” زندگی همین است، همین هم کافی است. تنها کافی است که در راه زندگی قرار بگیری و اگر در مسیر نادرست باشی، باید اندام سیلیکونی داشته باشی یا با جراحی‌های زیبایی نشان بدهی که در مسیر زندگی هستی. زندگی مصنوعی امکان کنش‌های معمولی مانند لباس کندن از تن را هم از انسان می‌گیرد.

با توجه به خلق شخصیت بوکرآیا برای شما نوشتن از منظر مردانه راحت تر است؟

اکنون، بله. بعداز رمان «آواز سلیمان» که در واقع نمی‌دانستم می‌توانم وارد آن جهان مردانه بشوم یا نه، دریافتم که زن هم می‌تواند وارد جهان مردانه شود. البته این کار را به خاطر پدرم کردم و هنوز هم احساس راحتی می‌کنم؛

 

در تعجبم که هنوز هم کسانی کوشش می‌کنند کتاب‌های شما را ممنوع اعلام کنند.

بله، همیشه چنین بوده. خواهرم به فرزندانش اجازه خواندن رمان «آبی‌ترین چشم» را تا زمان هیجده سالگی نمی‌داد. تجاوز به حقوق کودکان؟ اما به جرأت می‌گویم که من به طور واقعی با اقبال جمع روبرو بوده ‌ام. تصورش را بکن که اگر هیچ‌کس به فکر ممنوع کردن نوشته ‌های من نبود، چه احساسی داشتم؟ هیچ می‌دانی که از وزارت دادگستری تگزاس نامه ‌ای دریافت کردم که در آن آمده بود: رمان «بهشت» ممنوع شده چون حاوی مطالبی است که اعتصاب و شورش در زندان را ترویج می‌کند؟ بنابراین بحث اصلی قدرت است! من با کتاب ‌ام شورش در زندان را هدایت می‌کنم؛ شگفت‌انگیز است، نه؟

 

چرا همواره به دنبال داده های تاریخی هستید؟ موقعیت های تاریخی یکی از مسائل پر رنگ در داستانهای شماست

 

اول اینکه چیزهایی در گذشته وجود دارد که من قصد فهمیدنش را دارم و موضوعاتی که از قضا نمیخواهم بدانمشان اما  گذشته همواره به علت گنگ بودن برایم جالب است و موضوعی که در موردش وجود دارد یک بعد آن گنگ بودن گذشته و بعد دیگر عدم آکادمیک بودن آنست یعنی عده بسیار کمی دور یکدیگر جمع شده اند تا این داده های تاریخی را از نظر آکادمیک بررسی کنند همچنین با زبان معاصر هم به علت مشکلاتی که در آن وجود دارد دچار تنش هستم آیا میدانستید نزدیک به صد و شصت کلمه از زبان انگلیسی تنها به علت  واژه پسندیدن (لایک) نابوده شده اند؟ من میپسندم, او میپسندد, تو میپسندی, چه چیزی از این بی معناتر؟چه بارفکری در پشت آن نهفته شده است؟

 

مخاطبان آثارت آن بعد سیاسی عمیق در کارهایت را درک میکنند اما برای تو ظاهرا ادبیات و سیاست  و ترکیب این دو  با موانع و مشکلاتی همراه است امکانش هست کمی در این باره توضیح دهید؟

کاملا درست است من گاهی معنای سیاست را در آثارم گم میکنم حتی عده ای میگویند  سیاسی!!! نمیدانم منظورشان چیست اما من بیشتر کابهایی که در زندگیم خوانده ام سیاسی بوده است این مهم است که  شما  اطلاعاتی در مورد آن چه که در گذشته و یا حتی معاصر رخ میدهد بدانی حتی آثاری نظیر کارهای داستایوفسکی و یا جین آستن هم  به نوعی سیاسی بودند بنابراین آنچه که هنریست با سیاست آمیخته شده است و از هم جدا نیستند و من به غیر این اعتقادی ندارم دقیقا به مثابه موسیقیست و آنچه که در مورد اپرا صادق است وقتی شما با یک فرم هنری  روبرو و شکلی از هنر روبرو هستید هر ابژه ای مانند عشق یا زن یا حتی مرگ در یک موقعیت سیاسی قرار میگیرد شما میتوانید هر کاری در هنر انجام دهید و این به خود شما مربوط است اما موضوع این نیست که  این دو موضوع  را از هم جدا کنیم و  یا کنار هم قرار دهیم این دو هر دو در یک جناح  قرار میگیرند باید اجازه دهیم هنر کار خودش را انجام دهد من میدانم حتی شعرهایی وجود دارد که مانند پروانگان نرم و لطیفند اما بهترین اشعار به زعم من  سیاسی هستند شما میتوانید در یک موقعیت هم آن را تثبیت کنید و هم به مخالفت با آن موقعیت بپردازید به زعم من هنر یگانه است و همین ذات یگانه سبب میشود که هر دیکتاتوری در ابتدا بخواهد  از شر هر هنرمندی رهایی یابد آنها ابتدا کتابها را میسوزانند و هنرمندان را اعدام میکنند تا  در نهایت بتوانند آن کاری را که دلخواهشان میباشد انجام دهند  از همین سو میباشد که میگوییم ذات هنر خطرناکست

 

اگر شما امروز فقط به عنوان یک نویسنده توصیف شوید، دیگر این امر را به هیچ وجه به عنوان " ارتقای جایگاه" ارزشیابی نمی کنید؟

نه، امروز دیگر نه. حتی در آغاز موفقیت هایم ترجیح می دادم که فقط به عنوان یک نویسنده نامیده شوم. اما کس این اجازه را به من نمی داد. من می بایست بر اساس توقعات و علامت گذاری های دیگران تلاش می کردم. من تقریبا ً مدت بیست سال به عنوان ویراستارانتشارات کار کرده ام، و نمی توانستم دو عنوان اثر (از نویسندگان) سیاه امریکایی را همزمان عرضه کنم، زیرا آنها دیگر به مثابهء آثار جداگانه مورد مطالعه و بررسی قرار نمی گرفتند. یکبار من در یک مجموعهء قصه های کوتاه، کتابی از اشعار و یک اتوگرافی از انگلا دیویس را در برنامه داشتم، و این سه عنوان همیشه باهم مورد مطالعه و بررسی قرار می گرفتند، با وجود آنکه آنها هیچ وجه مشترکی باهم نداشتند به استثنای این واقعیت که نویسندگان آنها سیاه بودند.ً تصمیم گرفتم که فقط یک کتاب از یک نویسندهء سیاه را در یک فصل ِ سال منتشر کنم. همانند این قضیه بسیاری از عملکردهایم  دارای انگیزهء سیاسی بودند و هستند. برایم مهم این بود که بر این امر نظارت داشته باشم، که چگونه در حوزهء عامه نامگذاری می گردم.

 

و به عنوان سوال آخر  اکنون بیشتر احساس شادی دارید یا عصبانیت؟

نه، من همیشه خشمگین هستم، همین اندوه خشم هم دلیل نوشتن من است. در جهان برآشفتگی است که بر همه‌ی پدیده‌های پیرامون ‌ام کنترل دارم، در همین دنیا است که آزادانه به همه چیز بدون توجه به پیامدهای آتی فکر می‌کنم، در جهان اندوه و خشم است که بی محابا و بدون در نظر گرفتن این که چه کسی قرار است چه کس دیگری را بکُشد پا به دیار تخیل می‌گذارم و کاری هم ندارم که همه‌ی آمریکایی‌ها باید اسلحه داشته باشند یا هیچ‌کس نباید. همه ‌ی این رویدادهای پیرامونی بر شما تأثیر می‌گذارند؛ من هم چند سال پیش از برخی رویدادهای تجاری، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی که نمی‌دانم چه نامی بر آن بگذارم، خشمگین شده بودم که موجب افسردگی ‌ام شده بود. آن روزها بسیار دشوار و نومیدانه بود؛ انگار بال پرواز را از من ستانده و در سرزمینی ناشناخته رهایم کرده بودند. در چنین شرایطی بود که احساس کردم توان نوشتن ندارم. دوست‌ ام پیتر سلارز (مدیر اُپرا) به طور معمول هر کریسمس به من زنگ می‌زند؛ آن سال هم زنگ زد و گفت: “تولد مسیح مبارک، حال و احوال چطوره؟در پاسخ گفتم: “احساس خوبی ندارم، در واقع توان نوشتن ندارم”، و شکوه و شکایت را ادامه دادم. او به ناگاه فریاد زد: “نه، نه، نه!”. او ادامه داد: “تونی، این شرایطی است که هر هنرمندی پیش از شروع کاری تجربه می‌کند! شرایط آرام و فوق‌العاده که هماره وجود دارد. اکنون زمان نوشتن است”. با شنیدن فریادهای او، به ناگاه شکوه و شکایت را متوقف کردم و به نویسندگانی فکر کردم که در زندان هستند، در اردوگاه‌های کار اجباری ‌اند، به کسانی فکر کردم که زیر شمشیر جور و ستم و بدترین شرایط جهان، می‌نویسند. بیست سال پیش این حادثه روی داد، اما اکنون آن را بهتر دریافته‌ ام، چون خود من هم شرایط دشوار را تجربه کرده‌ام. با نوشتن و اندیشیدن در حال نوشتن، می‌توانم واکنش نشان دهم، می‌توانم دنیایی ناشناخته را کشف کنم، می‌توانم بیافرینم، می‌توانم آزاد باشم و با خود بگویم: این جا جهان من است و بر همه چیز کنترل دارم

 

 

 

جنون دنیای مدرن (نگاهی به سیاره سملر اثر سال بلو)

روزنامه آرمان ملی

پنجشنبه 4 مهر 1398

مترجم,منتقد:فرزام کریمی

 

 

یکی از ویژگیهای سال بلو در تطور رمانهایش طول رشد اوست و این جمله دقیقا به چه معناست؟ سال بلو مانند نوزادی شش ماهه که کم کم با گذر زمان  رشد میکند و تبدیل به پسری یک ساله میشود مدام در حال بالیده شدن و رشد روز افزون است او با در هم آمیختن کابوس های کافکایی و ماجراجویی های عمیق که بر گستره روح و روان آدمی تاثیر میگذارد سعی میکند تا فضاهای متفاوتی را خلق کند, از سویی تبدیل این فضا به یک لطیفه منحصربفرد بر احساس بلوغ آثار سال بلو میفزاید چرا که بلوغ دقیقا به معنای توانایی دیدن شوخی هاست, اما نکته جالب اینجاست که شخصیت های داستانهای سال بلو همواره با این بلوغ جنگیده اند, پذیرش اینکه بنا به گواه تاریخ ما چیزی نیستیم برای شخصیت های داستانهای بلو همواره غیر قابل هضم است و تقریبا برایشان معنای مردن را تداعی میکند در حالیکه شادی و شور و هیجان و زندگی را برایشان تداعی نمیکند میتوان گفت سال بلو به یک موضوع ایمان دارد و آن همان رمانتیسیسم است رمانتیسیسمی که در آثار ویلیام بلیک یا وردزورث به چشم میخورد رگه هایی از آن در آثار سال بلو به چشم میخورد  اما با این حال باید سال بلو را رمان نویس آمریکایی منحصربفردی دانست نه برای آنکه او عمیقا به رمانتیسیسم ایمان دارد بلکه به این دلیل که از زمان ملویل تاکنون او از معدود نویسندگانیست که توانسته حتی گاهی ریشه های ایمان را به سخره بگیرد و یا حتی با آن بازی در بیاورد و گاها ایمان را دشوار جلوه دهد در بسیاری از کارهای بلو ایمان در همان نگاه اول از بین میرود مانند عشقی که در یک نگاه شعله ور میشود و سپس آتشش خیلی زود خاموش میشود  به واقع سیاره سملر را میتوان حمله به نسلی از آمریکایی ها اذعان داشت که تمایل دارند به هر نحوی ویا به هر شکلی زنده بمانند مانند قهرمانانی که در گذشته مانده اند به زعم عده ای از منتقدان این رمان سال بلو به صورت ناگهانی تبدیل به رمانتیسیسمی نئو کلاسیک میشود و به زعم عده ای دیگر بسیار غیر اخلاقی و ارتجاعی به نظر میرسد اما به زعم بنده او روند خارق العاده ای را در سیاره سملر رقم زده است او به یکباره به گذشته پرتاب میشود او به مانند اکثر رمان نویسان نظریات کهنه و پوسیده را مخلوط نگاهش نمیکند وی سعی میکند کاملا مستقیم و حتی در جاهایی نامتعارف نظریاتش را بیان کند و بدین طریق به بیان تجربیات جدیدش بپردازد جوانهای امروزی نظراتی را بیان میکنند که شاید در لحظه از اهمیتی برخورددار باشد اما با گذر زمان کمرنگ و کم جلوه میشود اما سال بلو به خوبی ثابت کردده که در میانسالی گام به گام با خرد  به جلو حرکت میکند او حتی در جاهایی فرهنگ غربی را زیر سوال میبرد و میگوید که چگونه این فرهنگ در لایه های زیرین میتواند انسان را به شکلی مضحک تبدیل به یک کاریکاتور مبتذل نماید و برای بیان دیدگاههایش همیشه به خلق شخصیت های جدیدی پرداخته است برای هر عاملی یک شخصیت متناسب با آن آفریده است گویی هر شخصیتی خاستگاه یک تفکر ویژه را داراست و گویی تجربه مهمترین عنصر در آثار او به شمار میرود تجربه در فضاهای متفاوت که منجر به خلق آثار متفاوت میشود سال بلو هوشمندانه اثبات میکند آموخته های او تنها محدود به کتابهایی نمیشود که ممکنست همه ما آنها را خوانده باشیم  بلکه او بزرگترین درس را از زمانه اش فراگرفته است نکته ای که در سیاره سملر جلب توجه میکند حضور قهرمانان بی هویت است  که از قضا خاطرات متنوعی را به ما منتقل میکنند که همین نکته کوتاه خلاصه ای از کلیت آقای سملر است وقایع خاطرات و تاملات در سیاره سملر نشانی از شلختگی ها و آشوبهای زندگی را به همراه دارد که مانند غده ای بدخیم و سرطانی در حال پیشرویست هر یک از شش فصل در حال تکمیل یکدیگر در پروسه تکامل رمان هستند و تقابل شخصیتهای مختلف در طول رمان که یک چالش کلاسیک فلسفی را رقم میزند و روندی غافلگیر کننده را برایمان رقم میزند سال بلو مانند همین شخصیت‌ها که پیوسته در کنکاش راهی برای دستیابی به واقعیت هستند، می‌خواهد از داستان به عنوان ابزاری در جهت کندوکاو جامعه پیرامون خود استفاده کند. او رمان‌نویسان را «تاریخ‌نگارانِ» خیالی می‌پندارد که نسبت به اندیشمندان و کنشگران اجتماعی از توانایی بهتری برای نزدیکی به حقایق دنیای معاصر برخوردار هستند. اما جنون دنیای مدرن در شخصیت‌های او منعکس شده و این درحالیست  که  از بد اخلاقی گرفته تا انواع خشونت‌ها ، در هر گوشه و کناری می‌توان آنها را یافت. این اتفاق بیشتر در رمان «سیاره آقای سَملر»(۱۹۷۰) مورد تاکید قرار گرفته است و دیگر مباحث عمومی در پس‌زمینه به‌طور گسترده‌ای دست‌نخورده مانده‌اند.

اساس دگراندیشی او ریشه در پیشینه تاریخی و فرهنگی او دارد مگر میتوان بدون شناخت درست از فرهنگ و تاریخ به دگراندیشی دست زد؟در فرهنگ ما با دو جنبه غالب و مغلوب سر و کار داریم ابتدا فرهنگی که به عنوان فرهنگ مصرفی و روزانه با آن سر و کار داریم و دیگری آن چهره زیبای دست نخورده همچون پری خوابیده در پر قوست که ذهن  جزم گرای بشری همواره آن را زیبا و دست نخورده میپندارند و دارای هویت و اصالت اجتماعی وفرهنگی پربار که از هرگونه خطایی مبراست و در اکثر فرهنگ های جهانی از قضا  همین فرهنگ که به زعم مردم عاری از هرگونه خطاییست فرهنگ مغلوبست که از قضا جنبه تزئینی دارد به تعبیر کلایتون چهار عنصر در آثار سال بلو همواره به چشم میخورد که نگاه معترض و منتقد او از همان جا نشات میگیرد ابتدا برادری و انسانیت که به زعم کلایتون برگرفته از آیین و مرام و مسلک اوست سپس آرمان گرایی که بخشی از آن از دین یهود تاثیر گرفته است و از عواملی همچون مثبت اندیشی و امید و امیدواری به عنوان عوامل دیگر نیز یاد میکند اما یکی از ایراداتی که میتوان به نگاههای معترض و منتقد گرفت عدم توجه از منظر ماتریالیستی میباشد چرا که از منظر ماتریالیستهای فرهنگی نگاههای معترض و منتقد در فرهنگ غالب محو میشوند و نتیجه ملحوظ شدن در این نگاه انعکاس و ترکیب شدن با فرهنگ غالب و بازتولید  همان  آموزه ها و مبانی سیستم غالب میباشد در چندین سطر قبل به موضوع بی هویتی قهرمانان آثار بلو اشاره کردیم اما چرا این امر رخ میدهد وقتی قهرمان آثارهایت پا به عرصه میگذارد تا مغلوب شود و به گونه ای اکثر این قهرمانان انسانهایی سرخورده رنجور و منزوی اند و در برخورد با واقعیات بسیار آسیب پذیر و شکست خورده و گاها حتی نازک نارنجی جلوه میکنند و همواره واقعیت را در حول و حوش اندیشه های خویش میپندارند همین عامل باعث نوعی تعارض و عدم تعارض در آنها میشود که منافی وجود هر نوع ثبات و هویت در شخصیت آنهاست جین براهام قهرمانان آثار بلو را دچار نوعی بی توازنی فرهنگی مینامد  و در توضیح آن میگوید صرفا دلیلم اینست که آنها نه خودشان هستند و نه توان نفوذ در فرهنگ غالب آمریکایی را دارند و درکشان اینست که هم با فرهنگ آمریکایی هستند و هم بر علیه آن هستند هم همراه فرهنگ آمریکایی هستند و هم خود را جدا از آن میپندارند از سویی رنگی دیگر بر بوم سال بلو مشاهده میشود و آن هم به نصویر کشیدن رنگ نظام های سرمایه داری و جهان مادیات است  از سویی اویک نظام سرمایه داری فاسق را به نصویر میکشد و از سوی دیگر تازه به دوران رسیده ها که لایق مادیاتی که به دستشان رسیده نیستند سال بلو دچاریک ابهام و دوگانگی در تمام آثارش است او هنر تجسم تمام شخصیتها را در آثارش داراست و این بزرگترین هنر اوست, اما این ابهام و دوگانگی این دو اندیشی را حربه ای برای دگراندیشی میپندارد اما به زعم عده زیادی از منتقدین چون من, این راهکاری بیهوده است که تنها منجر به خاک شدن نویسنده در روی تشک میشود شما نمیتوانید درون یک نظام فرهنگی قرار داشته باشید و بخواهید در خلاف جهت آن شنا کنید, چرا که همان آموزه ها و همان فرهنگی که در درونش قرار گرفته اید بر شما غالب خواهد شد و شما جز تبدیل شدن به اهرمی برای بازتولید فرهنگ غالب نخواهید بود, این همان نگاهیست که از سوی ماتریالیست های فرهنگی ارائه میشود و اکثر منتقدین نسبت به آن بی توجه هستند, به نوعی سال بلو را میتوان  موجودی دچار ابهام دانست که در بین فرهنگ غالب و مغلوب همچون عنکبوتی که یک پایش در میان تارهای در هم تنیده گیر افتاده و پای دیگرش رو به سوی زمین دارد و در هوا معلق است گیرافتاده است, او  نه میتواند پایش را از میان تارها رها کند و با سر به زمین بخورد و بعد از تحمل کمی درد دوباره از صفر شروع کند و نه میتواند پای دیگرش را روی زمین بگذارد و از دنیای آرمانگرایی  فاصله بگیرد چرا که یکی از الزامات پیشه او غرق شدن در وهم و تخیلات است و این امر طبیعی ترین برایش محسوب میشود, پس ناچارست در میان غالب و مغلوب بودن دچار ابهام بماند و این پارادوکس تنها میراثیست که ازگذشتگان برایش به جا مانده است, میراثی که خودش هم نمیداند که آیا میراثی خوش یمن یا میراثی بد یمن برای اوست.

 

 

 

در گذشته مرگیدن(نگاهی به عشق اثر تونی موریسون)

ماهنامه نوگرا(شهریور 98)

به قلم

فرزام کریمی

 

 

به بهانه درگذشت ناگهانی تونی موریسون بر آن شدیم تا در این شماره ماهنامه نوگرا به رمانی از او تحت عنوان عشق نگاهی هر چند کوتاه بیندازیم, رمانی که به واسطه نشر مکتوب و توسط شهریار وقفی پور ترجمه و منتشر شده است, روایت پیرمرد متمولیست که همه چیزش در گذشته پرشکوهی مانده و زنان زیادی که بر سر تقسیم ارث او با یکدیگر درگیر شده اند, او یک پیرمرد چند وجهی بود که در زندگی زنان متعدد نقش های مختلفی را بازی میکرد, از همسر و پدر و دوست تا معشوقه, او در گذشته راکد مانده بود و حتی به نوعی آینده ای در این میان وجود نداشت, او قبل از مرگ, مرگیدن در گذشته را تجربه نمود شروع رمان از بعد از مرگ اوست, همبازیان و دوستان دیروز که حال تبدیل به دشمنان خونی امروزی شده بودند و هر یک برای بدست آوردن ارث او در جدلی نابرابر حاضر بودند تا دستان خود  را به خون دیگری آلوده کند اما نقش دختر جوان پیشخدمت را هم که بعد از استخدام رابطه جدیدی را با پسر سابق خدمتکار آغاز میکند و درگیر زیاده خواهی و تمایلات خود میشود را نمیتوان نادیده گرفت و جالبتر آنکه  او به صورتی نوستالژیک درگیر عکس آن پیرمرد متمول شده بود!!! اگر  زندگی را بر پایه عشق و لذت در نظر بگیریم و شهوت را یکی از ارکان مهم لذت و عنصر انکار ناپذیر در هر رابطه بدانیم میتوان از نگاهی دیگر پیرمرد اصلی داستان را یک روانی جنسی توصیف کرد و یا صاحب یک عشق سادومازوگونه که از این سادومازو نهایت لذت را میبرد,در ظاهر همه در گذشته دچار نوعی مرگیدن بودند  اما در این میان رابطه با زنی افسونگر به نام سلستیال که به نوعی نیروی تازه ای برای او محسوب میشده هم بی تاثیر نبوده است, روند اثر به گونه ایست که مخاطب را از آینده  تهی میکند و حقیقت را ازگذشته همچون کوله باری تا به حال میکشد جایی که کریستین و هید که دو همبازی صمیمی گذشته بودند حال به عنوان دو زن و رقیب در روبروی یکدیگر در زیرزمینی گرفتار میشوند و به نوعی معترف میشوند که یک پیرمرد تمام کودکی و تمام حال آنها را از آنها گرفت, تونی موریسون  برای احیای تاریخ مصور سیاهپوستان هماره قابل احترامست و یکی از بزرگترین نویسندگان  در کنار ویرجینیا وولف، تی. اس. الیوت و سوزان سونتاگ به شمار میرود.

 

ابزار اینستا گرام

تیک ابزارابزار اینستا گرام برای وبلاگ