تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
این سایت صرفا جهت اطلاع رسانی پیرامون کارها و آثارم از ترجمه و تالیف تا رادیو راک میباشد.


تابوزدایی از جنسیت در پانسیون جیمز جویس

به قلم

فرزام کریمی

 

در جوامع در حال انسداد همواره مسئله سکس به صورت پنهانی و در پستو مطرح میشود,بی شک این جامعه عقیم است جامعه ای که سانسورچی فرمانروای مطلق ان است,به تعبیر البر کامو تقدس و پیوند آن با جامعه نتیجه ای جز به عقب راندن جامعه نخواهد داشت برای جامعه سنتی که مردمانش سر به زیر پتو کرده اند و بدتر از آن اینکه عده ای خود میدانند در زیر پتو چه خبر است اما میگویند که ما به این خواب زمستانی دچاریم و ما را بیدار نکنید وضعیت اسف بارتری را برای جامعه رقم میزند. این گونه جوامع به جای حساسیت بر روی ایرادات جامعه شناختی و فرهنگی  و سیاسی خود عمدتا ترکیبی از بی تفاوتی و تمسخر و عقب ماندگی هستند دلیل به میان اوردن تمام این صحبت ها این بوده که به این باور برسیم که مطرح شدن این دست از قضایا,بسته به نوع جامعه و ظرفیت و بازخورد همان جامعه دارد, بی شک جوامع بسته دچار دوگانگی بین اخلاقیات و دریدگی حرمت ها هستند اما این جوامع غالبا انچنان نااگاه هستند که هنوز تعریف مشخصی از مقوله اخلاق و احترام ندارند و بیشتر جامعه ای دستمالی شده محسوب میشود که برخی از مضامین از گذشته بدون تفکر و تامل  به انها رسیده و انها وارث مضامین پوکی هستند که خود هم بی تامل تنها در پی تکرار ان هستند به این نوع از جوامع که قابلیت تجزیه و تحلیل مسائل را ندارد و بی تامل واکنش غیر منطقی از خود بروز میدهند جوامعی میگویند که دچاراختگی فکری هستند  سکس و عشق رابطه ای به مانند ذغال و الماس را داراست و امیختگی ان با سیاست و مذهب معجون متفاوتی را میافریند که تحلیلش جالب و رمز گشاست مذهب با انکار سکس و به یغما بردنش  همواره ان را اپیدمی میکندو بی شک این انرژی همواره به جای توسعه در کوچکترین نهاد اموزشی همواره دچار سانسورست هیچوقت ما جرات نمیکنیم از روابط جنسی سخن بگوییم در مدارس قبل از اینکه از فلسفه سکس چیزی بگویند بیشتر ادمیزاد را از سکس میترسانند فلسفه ان چیست؟در لحظه ارگاسم رنج بودن از بین میرود بی زمانی بیدار میشود بی بدنی قوت میگیرد همواره گفتن از پیامبران و مذهب رایج بوده در حالیکه خداوند با انکار سکس توسط پیامبرانش یک ابژه سکسی میافریند و باز  انسان ها را به سمت اپیدمیک کردن روابط جنسی هدایت میکند, مذهب معنویت را میاورد در حالیکه معنویت خود رابطه جنسی ست دیانت با سرکوب روابط جنسی ان را پاپیولار میکند هر جا مخالفت با سکس صورت گیرد همواره ان را به سوژه ای برای اگاهی تبدیل میکند باز میگردیم به همان جمله معروف برتراند راسل  که میگوید  همه چیز از ان سکس است به جز خود سکس,از جمله داستانهایی که این مضمون را به روشنی به معرض دید مخاطب گذاشته داستان کوتاه پانسیون از مجموعه دوبلینی ها اثر ماندگار جیمز جویس نویسنده فقید ایرلندی است جویس یک باکره بود حال منظور از باکره بودن یک مرد چیست؟او به خوبی دردهای جامعه اش را میشناخت اما هیچگاه طغیان نکرد تنها و تنها نوشت تا مرد, چرا که او هم به نوعی انقدر باکره ماند تا عقیم شد شبیه بابا کاتر داستان خواهران در همان مجموعه دوبلینی هایش, بی شک به نظرم او شباهت عجیبی با شخصیت های داستانش داشت چرا که او خود را مینوشت او اصل بود نه بدل,جیمز آگوستین آلویسیوس جویس ‏(۲ فوریه ۱۸۸۲ دوبلین - ۱۳ ژانویه ۱۹۴۱ زوریخ)  گروهی رمان اولیس وی را بزرگ‌ترین رمان سده بیستم خوانده‌اند. تمام آثارش را نه به زبان مادری که به زبان انگلیسی می‌نوشت. اولین اثرش دوبلینی‌ها مجموعه داستان‌های کوتاهی است درباره دوبلین و مردمش که گاهی آن را داستانی بلند و با درون‌مایه‌ای یگانه تلقی می‌کنند.او و ویلیام فاکنر به همراه ویرجینیا ولف از اولین کسانی بودند که به شیوه جریان سیال ذهن می‌نوشتند شیوه ای که در ان از  تکنیک هایی نظیر تک گویی درونی مستقیم و غیر مستقیم دیدگاه دانای کل و حدیث نفس بهره میبرند جویس در خانواده‌ای متوسط در دوبلین به دنیا آمد. در مدرسه و دانشگاه، دانش‌آموزی با استعداد بود. در اوایل دههٔ سوم زندگی به اروپای قاره‌ای مهاجرت کرد و در شهرهای تریسته، پاریس و زوریخ اقامت گزید. گرچه بخش بزرگی از زندگی او در بزرگسالی، بیرون از ایرلند گذشت، جهانِ پنداری او از دوبلین فراتر نرفت و شخصیت‌های کتاب‌هایش از اعضای خانواده، دوستان و مخالفان او در زمان اقامتش در دوبلین الهام گرفته شده بودند. به معنای اخض کلمه او تعهدش به اجتماع را هرگز به باده فراموشی نسپرد و ان چه که مینوشت به عینه همانی بود که میشد در اجتماع ان را رویت نمود  در زمان کوتاهی پس از انتشار اولیس، خود او این مساله را این گونه شفاف ساخت:

    ((در مورد خودم، من همیشه درباره دوبلین می‌نویسم. چرا که اگر بتوانم قلب دوبلین را تسخیر کنم، می‌توانم وارد قلب تمام شهرهای جهان شوم))

 اما داستان پانسیون داستان خانم مونی  است که از بعد از فارغ شدن از زندگی پدری زندگی غم انگیزی را تحمل میکرد که حاصل آن یک پسر و یک دختر بود همسرش شاگرد قصابی پدرش بود که بعد از فوت پدرش مفازه قصابی را او و همسرش اداره میکردند اما همسرش بعد از مدتی به لا ابا لی گری و دام اعتیاد افتاد و از این رو دخل قصابی را صرف اعتیادش میکرد از همین سو خانم مونی از او درخواست طلاق کرد و با سهم خودش از قصابی پانسیونی را خرید که محل تجمع موسیقیدانان  و کارمندان قشر متوسط بود پسرش از لا ابا لی گری به پدرش شباهت داشت  اما  نه در حد و اندازه های پدرش  او در حق العمل کاری خیابان فلیت کار میکرد و مدام دوست داشت که لیچارهای سربازان را به کار ببرد اما مادرش خانم مونی مدیری مدبر و لایق بود چرا که میدانست چه زمانی عصبانی شود و چه زمانی ارام گیرد و چه زمانی نقد و حتی نسیه حساب کند  از همین سو او را خانم رییس صدا میکردند,اما دخترش پلی  دختری زیبا با موهای بور و لب هایی غنچه ای بود  که مادرش او را مدتی برای ماشین نویسی به دفتر کارخانه غله فرستاده بود اما مجددا او را به  پانسیون برگرداند اکثر مشتریان پانسیون به دلیل زیبایی اش با او لاس میزدند و خانم مونی مدیر و مدبر,دورادور او را میپایید و از ان جا که میدانست هیچ کدام از مشتریانش اهل ازدواج و  رابطه دوستی و از این دست ازحرفها نبودند بنابراین زیاد به دخترش خرده نمیگرفت اما در شهر کوچک و سنتی مثل دوبلین که تمام خبرها زود میپیچید  کم کم  همهمه ی رابطه پلی با اقای دوران پیچید زمانی که خانم مونی متوجه قضیه شد مجددا او را به دفتر  کارخانه غله فرستاد  و تصمیم گرفت طریقه رفتار ساطور با گوشت را در پیش بگیرد اما بی فایده بود چرا که پلی با اقای دوران رابطه جنسی برقرار کرده بود و اقای دوران او را از باکرگی خارج کرده بود آن هم در محیط دوبلین که دختران این چنینی را فاحشه میخواندند از سویی هم مسئله سکس به عنوان تابویی در جامعه  به نوع تربیت و اخلاقیات سنتی در جوامع برمیگردد و پلی که حال دچار عذاب وجدان شده بود نمیدانست باید چه رویه ای در پیش گیرد, به راستی دلیل این عذاب وجدان چیست؟ایا به موقعیت اقای دوران بازمیگشت یا نفس وجودی سکس؟اقای دوران با سی و چهار پنج سال سن مردی جا افتاده بود که جوانی و جهالتش را نمیشد دلیل کارش قرار داد و او سیزده سال بود که در دفتر یک تاجر شراب کاتولیک کار میکرد و وضع مالی خوبی داشت حال او به این می اندیشید که چه کفاره ای بپردازد آیا این مسئله با پول قابل حل بود؟ پس دلیل عذاب روحی و گرفتاری پلی با خدا و مذهب چه بود؟ کارل یونگ در کتاب روح و زندگی خود به صراحت اشاره میکند به اینکه خدا میتواند خود را در همه جا بنماید مگر در روح انسان که کفر است  در اصل نزدیکی واقعی رابطه میان خدا و روح اصل کم بها دادن به روح را دربست رد میکند شاید زیاده روی باشد اگر از رابطه ای در حد خویشاوندی حرف بزنیم اما بهرحال روح باید قدرت ارتباط با خدا را دارا باشد وگرنه رابطه متقابل میان روح و خدا هیچگاه برقرار نمیشود اما به راستی ریشه اینکه ما به خود تلقین کنیم که روح با خدا در ارتباط است از کجا میاید؟طبیعتا پاسخ یک چیز است مذهب, اما به راستی چرا این قدر روح ما انسانها مذهبی ست؟باز هم کارل یونگ در ادامه گفتارش در کتاب مذکور صراحتا اشاره میکند :
این من نیستم که عملکردی مذهبی را شاعرانه به روح نسبت دادم من فقط به فراهم کردن واقعیت هایی پرداختم که نشان دهد روح طبیعتا مذهبی و دارای عملکردی مذهبی ست این عملکرد را نه من اختراع کردم و نه من درروح وانمود کرده ام و تزریق مذهبیون که در نمیابند که مشکل روشنایی نیست مشکل این است که چشمان انسانها قدرت تشخیص این را ندارد که چه چیزی را میتواند ببیند و چه چیزی را نمیتواند ببیند, باید پذیرفت وقتی کسی قادر به مشاهده روشنایی نیست تعریف و تفسیر از روشنایی بیهوده است و آن چیزی که ضروریست اینست که به انسان هنر دیدن را بیاموزیم هنر دیدن واقعیت, واقعیتی که تلخ است اما نباید به واسطه دیدن واقعیت قضایا به افراد انگ روانشناسی گرایی زد, تنها عده کمی هستند که در وسط جهان زندگی میکنند و دارای تعادل در دیدن واقعیات هستند همان گونه که خدا روح را خداگونه افریده باید دید چه چیزی باعث تزریق مذهب و قدسیت به روح خموده و گرفتار پیچ و خم زمانه شده است؟ روح را نمیتوان از بدو مذهبی خواند چرا که روح متعلق به طبیعت است گرفتاری روح از انجا ناشی میشود که انسان از بدو تولد ناخوداگاه بوده و به این نااگاهی ادامه داده و طبیعتا وقتی با پروسه ای به نام مذهب درگیر شده باز هم به دنبال اگاهی نرفته و در بیت المقدس اسمانی درگیر بوده است بنابراین میتوان گفت مسئله موقعیت اقای دوران نبود این نفس وجودی عمل سکس بود که پلی را در تقابل با واقعیت لخت جامعه دچار مشکل و عذاب وجدان کرده بود واقعیت لخت جامعه دو چیز بود: یک جامعه سنتی که بنا به نوع اعتقادات پوسیده شان دچار نوعی رادیکالیزم میشوند و به لحاظ مذهبی با هر دینی مردم را از ترس بهشت و جهنم و اخرت دچار نوعی سرخوردگی و یاس میکنند و طبیعتا مذهب را به عنوان پدیده ای عقب مانده و دگم در مقابل لذت به عنوان پدیده ای متغیر قرار میدهند از همین سو همیشه هر موضوع لذت بخشی را اغشته به گناه و عذاب میکنند تا سطح جامعه که به عمق نگاهی نمیاندارد و حتی به دنبال اگاهی نمیروند تحت تاثیر این برهان های کذب قرار بگیرند و دوم مردمی که به دلیل ارضا نشدن اجتماعی و سیاسی  و خود سانسوری,خود واقعی شان را در درونشان مدفون کرده اند و موضوع دیگرهم عدم اگاهی مردم از پدیده ای  ممنوعه که بعدها در اروپا و امریکا به مسئله ای نرمال بدل شد میباشد چرا که انقلاب جنسی یا "انقلاب سکسی" به تحولی تاریخی اطلاق می‌شود که اخلاق و هنجارهای مربوط به مناسبات جنسی را دستخوش تغییرات اساسی کرد. در نتیجه این انقلاب که از دهه ۱۹۵۰ در اروپا و آمریکا شروع شد از مباحث و مسائل جنسی تابوزدایی شد، رواداری گسترده‌ای در زمینه خودمختاری انسان‌ها در برطرف‌سازی نیازها و نوع گرایش‌جنسی‌اشان به‌وجود آمد و اقتدار بلامنازع نهادهای مذهبی و رسمی در این عرصه‌ها شکست.به لحاظ نظری، اصطلاح "انقلاب جنسی" یا "انقلاب سکسی" ساخته روانکاوی به نام ویلهلم رایش است. ویلهم رایش دانشمندی اتریشی بود که در سال ۱۹۳۶ کتاب معروفی با عنوان "سکسوالیته در نبرد فرهنگی" را نوشته به عقیده رایش، غرایز جنسی جزئی مهم از سازو کار جسمی و روانی انسان است. از همین رو، اخلاق دوگانه و سرکوب این غرایز به اختلالات رفتاری و شخصیتی می‌انجامد که نتیجه آن معمولا یأس و دلمردگی یا رفتارهای تهاجمی است، یا در شکل تمایل به اعمال اقتدار، خشونت پنهان و ایجاد سلسله مراتب بروز پیدا می‌کند.در نظر رایش، آزادسازی مناسبات جنسی از قید و بندهای کهنه به تغییرات مسالمت‌آمیز در ساختارهای اجتماعی یا به عبارت دیگر به یک انقلاب عاری از خشونت در رفتار و روابط اجتماعی منجر می‌شود.رایش می‌نویسد انسان‌هایی که به لحاظ مناسبات جنسی در وضعیتی رضایت‌بخش و عاری از محدودیت‌های سنتی زندگی می‌کنند مثل حرمان‌کشیدگان از این گونه مناسبات تن به قبول اقتدار ساختارهای محدودساز اجتماعی نمی‌دهند و به آسانی هم نمی‌‌توان آنها را به اقدامات خشونت‌آمیز تحریک کرد,عشق بورز، جنگ نکن، شعار معروف "هیپی‌ها" در دهه‌های شصت و هفتاد قرن بیستم، بی‌ارتباط با این آموزه‌های رایش نیست. رایش که خود را کمونیست می‌دانست، در ادامه می‌گوید که تمایل و غریزه جنسی سرکوب‌شده جلوی شکوفایی ظرفیت‌ها و خلاقیت‌های انسان را می‌گیرد و مانع مقابله و تعارض آن با سرکوب‌های ناشی از نظام سرمایه‌داری می‌شود با این توضیح کوتاه باز میگردیم به ادامه داستان ,دوبلین جزوی از اروپا بود که مستعمره بریتانیا بود و چنگ شکسته ایرلند به عنوان میراث انگلستان همیشه در گلوی ایرلندی ها به مانند بغض چنبره میزند و برایشان به شدت سنگین است مردمانی که حتی عشق هم به دلیل خفقان جامعه برایشان لهجه قفس داشت از سویی پلی و اقای دوران در این دوراهی گرفتار شده بودند که نقطه مشترکشان آبرویشان بود آبرویی که برای اقای دوران به قیمت ازدست دادن کار و اعتبارش تمام میشد و برای پلی به قیمت نابودی خودش و خانواده اش بود, از سویی  خانم مونی که دیر رسیده بود  این بار با درایتش میخواست این مشکل را حل و فصل کند از همین سو از در سخن  با اقای دوران درآمد و در مونولوگ پایانی داستان  که توام با پایانی باز است مخاطب را در قضاوت میان سنت و مدرنیته ومیان عشق و شهوت قرار میدهد ایا اقای دوران به ازدواج با پلی راضی شد؟ لحن محبت آمیز خانم مونی در برخورد با دخترش بعد از صحبت با اقای دوران و نگاه های متفاوت اقای دوران به پلی نوید بخش  رضایت او بوده است و برای مخاطب  سنتی همین کافی است که بداند همه چیز باز هم به صورت شرعی ماس مالیزه شده و برای مخاطب با افکارمدرن طبیعتا این نوع عملکرد که در نزد مخاطب سنتی ولنگاری است نوعی زندگی عادی و عرف محسوب میشود این تنها خلاصه ان چیزی بود که در مقدمه اتفاق میافتد دریک نگاه به اندیشه زیگموند فروید میرسیم که اخلاق مذهبی همواره معاشقه را مستهجن میپندارند اما همان انسان مذهبی اگر تصاویر معاشقه را بر سر در کلیساها و مساجد ببیند همان را مقدس میپندارد زیگموند فروید با ریشه شناسی این مفاهیم بازگشت به وطن درون انسان میکند در جایی که به صراحت نشان میدهد که تمام انچه در یک رابطه نرمال جنسی اتفاق میفتد ریشه در دوان کودکی دارد ریشه در این دارد که با وجود غریزه  جنسی غایب در کودکان اما اندامهای جنسی در انها رو به کمال میرود و غریزه در انها به تکامل میرسد حتی هر اکت جنسی در دوران جوانی به نوعی ریشه در دوران کودکی دارد هر کودکی با متولد شدنش حس های جنسی اش اشکار میشود و این احساسات را در دوران شیر خوارگی میتوان به وضوح مشاهده کرد در این دوره فرایند تحریک با تحریک قسمت های مختلف پوست صورت میگیرد  و همین فرایند خود ریشه در مسایل عاطفی دارد و اروتیسم در دوره بلوغ  در خدمت عمل تولید مثل بر میاید و از قضا دوره سرکوبگری جنسی هم از همینجا شروع میشود و این سرکوبگری ریشه در دوان کودکی و عدم پاسخگویی والدین به دوره پرسشگری جنسی کودک د ارد اهمیت این تحقیق از انجا مهم است که چرا باید یک نیاز طبیعی به مانند سکس در جوامعی که ادعیه مدرن بودن را با خود یدک میکشد تبدیل به تابو شود و صرفا در پایان نامه ای که بعدها در همین زمینه شکل خواهد گرفت به اثبات این دست از قضایا میپردازد  هدف تحقیق بنده بر مبنای مطالعاتی بود که از سه رساله تیوری میل جنسی فروید بعمل امد و ریشه شناسی مناسبات زناشویی و اهمیت انها در زندگی و روابط زناشویی دلیل اوردن مهارت ها  چیزی غیر از این نبوده که تک تک مهارت های اورده شده در روابط و مناسبات جنسی دارای اهمیت است مگر شما میتوانید منکر این شوید که موضوعی مانند سن و بلوغ فکری جنسی و یا حتی مهارت استفاده از کلمات در معاشقه جنسی و در رابطه زناشویی دارای اهمیت نیست ؟ که حال بیان میدارید که چرا سخن از مهارت به میان امده است؟ یا مثلا میتوانید منکر شوید که انسان فاقد مهارت در طول رابطه زناشویی میتواند موفق عمل کند؟ همیشه تقاوتیست میان 90 درصد جامعه سیب زمینی شکل که رویاهای سکسی را در توهمات و افکارهایش تصور میکند که از بس سرکوبش کرده اند و به خواسته ها و امیالش نرسیده که  مدام سعی میکند به با دروغ گفتن و رویا  پنداری ان  را  به زبان  بیاورد و به جای به دست اوردن حقیقت سعی در انکار و یا دروغگویی دارد و حتی راه راستش را هم نمیتواند برود انگاه سخنانی به زبان میاورد از روابط دروغینش که یک ذهن تک صدایی هم قادر به باور ان نیست چه رسد به انسان بالغ که به مرحله چند صدایی رسیده است.
 
 
 
شاه دوماد خوابیدی؟عروست رو بردند...
به قلم
فرزام کریمی

شاه دوماد عروس اومد اسب سمند و سر بتاز
بس که خوشگله عروس به آسمون میکنه ناز
سرنا و دهل ببین با چه نشاط کرده ساز
سر راه کنار برین دوماد میخواد نار بزنه
سیب سرخ انار سرخ به دومن یار بزنه
به سر عروس خانم شاباش کنین نقل و نبات
این لباس پر یراق به قامتش چه خوب میاد
همگی کف بزنین باهم بگین شاباش شاباش
سر راه کنار برین دوماد می خواد نار بزنه
سیب سرخ انار سرخ به دومن یار بزنه
مادیون سم طلایی عروس چه رامشه
راه میره آروم آروم میدونه عروس سوارشه
زیره روبند زری چشم عروس به یارشه
سر راه کنار برین دوماد می خواد نار بزنه
سیب سرخ انار سرخ به دومن یار بزنه
شاه دوماد عروس اومد اسب سمندو سر بتاز
بس که خشگله عروس به آسمون می کنه ناز
سرنا و دهل ببین با چه نشاط کرده ساز
سر راه کنار برین دوماد می خواد نار بزنه

 

اولین بار اهنگ شاه دوماد توسط اسماعیل ستارزاده اجرا شد,ستارزاده موسیقی را از کودکی نزد اساتید زمان خود فرا گرفت. در جوانی به رادیو مشهد پیوست و سالها برای رادیو به اجرای موسیقی پرداخت. اجرای زیبای آثار فولکلوریک قوچان و شمال خراسان سبب شد تا علاوه بر خراسان، سایر شهرهای ایران نیز شنونده و علاقه‌مند به موسیقی او شوند. ستار زاده علاوه بر ایران در سال ۱۳۴۲ از طرف وزارت فرهنگ و هنر همراه گروهی از هنرمندان به ایتالیا سفر کرد و در شهرهایی همچون میلان و رم به اجرای موسیقی پرداخت.
 

از آثار مشهور ستار زاده می‌توان به لیلا درواکن، فاطمه سلطان، دختر فراش باشی، شاه دوماد، دختر قوچانی، جان نثار و… اشاره نمود,اما بعدها در موسیقی پاپ حسن شماعی زاده سعی کرد این بار نه با لهجه مشهدی بلکه با زبان فارسی و با فضا سازی به جا در موسیقی,فضای عروسی و هلهله را در ذهن مخاطب تصویر کند,استفاده از گوشه های خراسان در کلیت این کار شنیده میشود و تنظیم بسیار تمیز و خوانش اصولی و به دور از هر گونه فالشی بر جذابیت های این کار میفزاید, در هوشمندی آهنگساز بزرگی نظیر شماعی زاده شکی وجود ندارد,آهنگهایی نظیر کردستان و.....هم به نحو احسنت توانمندی او در شناخت گوشه های موسیقی مقامی و حتی آشنایی عمیق او با موسیقی فولکلوریک را به رخ مخاطب میکشد شاید در آهنگهایی که از نظر مخاطب نا آشنا با مفاهیم و تئوری موسیقایی بخاطر نحوه خوانش حسن شماعی زاده(کما اینکه صدا امری سلیقه ایست)سطحی جلوه میکند به کارگیری گوشه های موسیقی مقامی و محلی(فولکلور) پیوند با موسیقی پاپ به وضوح به چشم میخورد حتی در آهنگهایی که متعلق به فرهنگ کردی و یا جنوبی میباشد به خوبی تلفیق سازهای جنوبی و کردی را در چینش سازها(پرداخت ملودی) میشنوید و استفاده از گوشه های مربوط به موسیقی محلی همان خطه و این یعنی احترام آهنگساز به شعور مخاطب و به فرهنگ گوشه به گوشه سرزمینشموسیقی خراسان به دو منطقه شمال و جنوب تقسیم میشود که موسیقی شمال خراسان شامل آوازهای الله مزار,دو قرسه,انارکی,هرای,عاشق ها,بخشی ها و لوطی ها میباشد و همینطور موسیقی جنوب خراسان که شامل مناطقی مانند تربت جام,تایباد,خواف,مزرعه سلامی,ده اسفندیار,تربت حیدریه,ده استاد(روستای باخرز),کلاته صوفی,محمود آباد,علی خواجه,محسن آباد و رحمت آباد میباشد و حتی نوع آواز در منطقه جنوب خراسان به دو نوع موسیقی آوازی با متر آزاد و موسیقی آوازی با متر مشخص طبقه بندی میشود که موسیقی آوازی با متر آزاد مانند جمشیدی و سرحدی میباشد که دو آواز معروف هستند و آوازهای کوچه باغی,هزارگی پیغمبر,غلام الدین,گل محمد,لیلی و مجنون از دیگر آوازهای منطقه هستند و موسیقی آوازی با متر مشخص شامل آوازهای هوهو الله مدد,آهو بی بی صنم جان,معراج نامه و ....است و سازهای رایج در جنوب خراسان عبارتست از دو تار,دو بوقه(نی مضاعف),نی هفت بند و دایره ,موسیقی منطقه تربت جام و منطقه هرات در افغانستان شبیه یکدیگرند,عموما تحریرها و آرایه ها اندک و توام با پریودهای آوازی کوتاهند در موسیقی این منطقه ترانه و مقام از جایگاه ویژه ای برخوردارست و عمده کلامها دو بیتی میباشد و نحوه تلفیق شعر و موسیقی در آواز جمشیدی متقارن است,به گونه ای که هر بیت در یک پریود قرار میگیرد و بیت ها به وسیله رابط دو تار از هم جدا میشوند حتی آوازی نظیر لیلی و مجنون مانند معراج نامه از منشایی یکسان برخوردارند و موسیقی کاشمر هم عمدتا به آوازه خوانان غیرفولکلوریکی پیشنهاد میشود که بسیار علاقه مند به فریاد زدن هستند چرا؟چون آوازهای کاشمر را چهار بیتی ها و یا به تعبیری دیگر فریادی ها تشکیل میدهند از فریادهایی که بدون همراهی ساز خوانده میشود میتوان به فراغی و حسینا اشاره کرد و از آهنگ های ریتمیک متداول در این منطقه میتوان به بی بی جان قرائی و گلنار نیز اشاره کرد,اما در مورد موسیقی شاه دوماد که موسیقی عروسی میباشد و به لحاظ تیوریکال جزوی از موسیقی تربت جام هم محسوب میشود و به دلیل ابیات کوتاهش در نوع خوانشش نیاز به حنجره ای قدرتمند ندارد و بسیار مناسب خوانندگانی ست که دارای صداهایی محدود هستند و طبیعتا از این حیث صداهایی مانند صدای شاهین نجفی که صدایی شش دانگ محسوب نمیشود و با نهایت ارفاق در زمره صداهای پاپ متوسط (به لحاظ وسعت صدا)طبقه بندی میشود که برای بازخوانی کار مناسب به نظر می آیند, اما اگربه قطعه اصلی با صدای ستارزاده که با دو تار اجرا شده است گوش فرا دهید و سپس قطعه شاهین نجفی را گوش دهید متوجه میشوید به لحاظ ملودیکال حتی روایتی جدید را شاهد نیستیم و همان را میشنویم که در قطعه اصلی میشنویم حتی ذره ای آکوردها دچار تغییر نشده است در حالیکه بازخوانی یا همان کاور که توسط میلیونها خواننده در سر تاسر جهان صورت میگیرد و هم اکنون با سرچی ساده در یوتیوب میتوانید هزاران کاور را از بسیارانی گوش دهید عموما برای ماندگاری باید دارای روایتی نو و متفاوت باشند به طور مثال به کاور آهنگ are you exprienced از جیمی هندریکس که توسط پتی اسمیت کاور شده توجه کنید که چگونه پتی اسمیت سعی کرده فضا و حال و هوای کار خودش را به رگ کار تزریق کند و ایده ای خلاقانه در پشت کاور کار نهفته بود وگرنه اگر قرار باشد کاری را صرفا مجددا بخوانیم که فقط خوانده باشیم که نمیتواند داعیه مناسبی در جهت نوگرایی باشد,حسن شماعی زاده در قطعه شاه دوماد سعی کرد با تزریق فضای عروسی و هلهله به کار و انتخاب زبان فارسی در خوانشش کاری معقول را بسازد اما در این کار شما شاهد همان ریتم و ملودی هستید با اصرار به خواندن با لهجه مشهدی!!!!پیش از این هم گفته بودیم اقای نجفی ادا و اطوار بس است ترک نیستی گیلک هستی چه اصراری داری بگویی من ترک گیلکم؟شاید مخاطب عام نفهمد اما گیلکها میفهمند, چهل سال سن کمی نیست!!!!فرهنگ استبدادی میرزا کوچک خان اگر باعث سرشکستگی توست دلیلی به فرار از هویتت نیست و اینکه هنرمندی که از هویتش میگریزد و از خود فرار میکند نمیتواند مدعایی مبنی بر خود بودن داشته باشد,غرض این بود که بگویم اگر یادت باشد در البوم اولت که البومی رپ بود تکستی را برای برادرت به زبان گیلکی خواندی در غالب فرمی خیابانی به نام رپ!!!مخاطبان گیلک حتی بعد از چندین و چند بار گوش دادن به آن قطعه نفهمیدند که تو گیلکی خوانده ای یا آلمانی!!!!منظور چیست؟اینست که حضرتعالی با تزریق لهجه ترکی به پشت لهجه گیلکی ات حتی همان گیلکی را هم نمیتوانی در غالب آواز و خوانش به نحو صحیح اجرا کنی همان گونه که وقتی عاشورپور یا پور رضا یا مسعودی یا دعایی یا جفرودی و.... را میشنویم و مغروق لذت میشویم, پس چه اصراری داری که به لهجه ای بخوانی که به رگ و ریشه های تو مربوط نیست این مربوط نبودن به رگ و ریشه هایت که به زعم من امری مهم نیست,حتی آن قدر با لهجه و گویشها زی نمیکنی که بتوانی همان حس و حال را به مخاطب خراسانی ات تزریق کنی!!!!به نحوی که اکثر دوستان خراسانی من بعد از چندین و چندین بار گوش دادن به اتفاق در یک نظر مشترک بودند و آن هم اینکه آیا این لهجه مشهدی بود یا لری؟!!!و عدم خلاقیت در ساخت ملودی و روایتی نو از کار و نداشتن ایده و حتی عدم تلاش در به کارگیری درست لهجه و تنها بر طبل بیهوده نوگرایی کوبیدن از عوامل ضعف این آهنگ مشخص محسوب میشد یا کاری نباید تولید شود و یا اگر میشود با بالاترین کیفیت منتشر شود وگرنه ذات هنر به بیرحمانه ترین حالت ممکن در جریان دگردیسی اشخاص را به فراموشی میسپارد بی هیچ تعارف و پاچه خواری!!!!ولی ما عادت کرده ایم به ادا و اطوار حضرتعالی و سوءاستفاده های سیاسی با کمک تیترهای روزنامه که با آن هم مطرح شدی و بدا به حال هنرمندی که اینگونه بخواهد مطرح شود!!! واینکه شنیدیم وقاحت حضرتعالی به حدی اکمل شده است که فرموده بودید چرا بعضی ها میگویند البوم آخرتان عاشقانه بوده و اعتراضی نبوده  است و در ادامه عرایض بالای منبرتان هم تکمیل فرمودید پیش قاضی و ملق بازی؟خودم یادت دادم!!!!یا جنابعالی حافظه تاریخی نداری یا خود را به کوچه علی چپ زده ای,آقاجان اعتراض از تو شروع نشده و در جوهره هر انسانی وجود دارد حال یا به شکل مستتر و یاعیان,قبل از جنابعالی هم از عارف قزوینی تا به نوعی علی اکبر شیدا و حتی فرهاد و فریدون فروغی و کسانی دیگر در این راه گامهای عمیق و تاثیرگذاری را برداشتند پس جنابعالی به کسی اعتراض را یاد نداده ای و کسی هم از شما انتظار ندارد بر طبل اعتراض بکوبی بلکه این خودت بودی که این گونه در ذهن مخاطب تلقین کردی و این ذهنیت را راه انداختی که با شعر و شر و کپی از ترن د پیج و نیروانا و ....(من هم که خر)لابد میشود انقلاب کرد و موسیقی باید زبان دریدگی باشد و....وگرنه ما تنها انتظار داریم یا لال شوی و نخوانی یا وقتی میخوانی درست و با کیفیت و با احترام به شعور مخاطب بخوانی نه اینکه به سبک خودت و ادمهای کم ظرفیت پیرامونت چه در سالهای دور و چه هم اکنون از سیستم دیکتاتور مابانه بلاک کردن این و آن بهره بجویی این نحوه برخورد یعنی بلاک کردن منتقدانت یعنی استفاده از رویکرد دیکتاتوریزم شاملویی,و از قضا این انتظار هم میرفت وقتی کلام بوی ایدئولوژی و آرمانشهر میدهد رویکرد هم به دیکتاتوریزم بیانجامد چون هیچ منطق عقلایی در آن وجود ندارد,تمام این نقدها را نوشتم که بدانی با مشتی ساده لوح طرف نیستی که از نوچه پروری تو و ادم های بی ظرفیت اطرافت ترسی داشته باشند,اکنون زمان پاسخ فرا رسیده است و میدانی برای تو که دنیایت به درک رفته است زمستان سختی درراه است و برای مردم ایران بهار,تو هستی و ما هم هستیم سید شاهین جان,حاج آقای بالای منبر,خودت میدانی که این رویکرد تو و هم خطهایت بازتولید همان دیکتاتوریست و از ادم دیکتاتور نمیتوان انتظار برخوردی معقول داشت و اصولا نمیتوان بر او دخیل بست!!!اکنون هم که سیل عاشقان چشمت را کور کرده پس آسوده بخواب که آسوده خوابیدن تو و تمام هوراکشان اطرافت آرزوی ماست و ما بیداریم برای ساخت ایرانی نوین نه ایرانی که استبداد آن را در زیر چنگال های خودش له کرده باشد چون پول و .....در زیر زبان عده ای مزه کرده است لذا در پایان به عنوان انسان برایت احترام قائلم اما نه تو را موزیسین خوبی دانسته و نه میدانم و نه صدایت را صدایی تکنیکال در موسیقی,تنها نقطه مشترک میان مان شاید هم شورتی مان باشد با این تفاوت که تو خیلی به شورت لنگه دار علاقه مندی اما من به هیچ وجه از لنگه و پاپیچ و .... خوشم نمی آید و تنها عاشق شورت های سکسی هستم لذا تنها میتوانم در یک مورد با تو اعلام همبستگی کنم آن هم اعلام هم شورتیست ولی با فرمی متفاوت!!!!وگرنه بقیه اش همه کشک است نه از تو آبی گرم میشود نه هر کسی که بخواهد رویه تو را در پیش بگیرد کارنامه همکاری هایت با افراد مشخص در طول این سالیان به خوبی گواه لجن آبه ای که در پیرامونت به راه انداختی میباشد,حال دوست داشتی گوشهایت را باز کن یا اینکه باز هم ادامه بده تا فراموشی کامل!!!صلاح مملکت خویش خسروان دانند,ضمنا چرا شورت پاته؟اونم در بیار,مگه تو جهنم کسی شورت پاشه؟هم اونجا ,هم اینجا,بازم سانسور؟؟؟؟

 

 

نگاهی کوتاه بر ریشه های سنگ اثر کسرا تبریزی
به قلم
فرزام کریمی
 

ریشه های سنگ سومین مجموعه از کسرا تبریزی که با مجوز اما نه این بار توسط ناشر بلکه به صورت کاملا مستقل چاپ خواهد شد بعد از کوبیدن بر بساط شعر نمیفروشد اما با پول مولف میفروشد و بازارمکاره ناشران که هیچگاه اثری به تجدید چاپ نمیرسد بر آن شدیم تا گروهی از شاعران,نویسندگان,مترجمان,مولفان مستقل آثارشان را با دریافت مجوز از وزارت ارشاد اما به صورت خود مولفی خود ناشری و در دو قالب الکترونیکی چاپی به عرضه برسانند که شروعی باشد بر تئوری مرگ ناشر,اطلاعات تکمیلی پیرامون این اتفاق متعاقبا به اطلاعتان خواهد رسید و  ریشه های سنگ یکی از همان مجموعه هاست,ریشه های سنگ در اعماق زمین خود گواهی بر انسان معاصر در تکاپوست انسانی که تمام تلاش خود را به کار میبندد اما ماحصل تلاشش چیزی جز هیچ نخواهد بود مجموعه سوم کسرا تبریزی به نسبت دو مجموعه قبل تر او شعرترین  شاعرانه اوست پیش از این در آثار گذشته اش  نگاه او نسبت به ترانه, شعر آزاد و حتی اشعار دارای اوزان عروضی را دیدیم,اما بنا به سلیقه شخصی ام این مجموعه را  به علت  حرکت آگاهانه از جز به کل و متعاقبا کل به جز , تنیدگی زبانی,تو درتو بودن. آغشتگی به مفاهیم ناتورالیسم داروینی و در جاهایی حرکت اگزیستانسیالیستی سارتری و از سویی به لحاظ خط فکری احیا کننده ریکاردو الیسر باسوآلتو معروف به پاپلو نرودا میدانم و اینکه مخاطب را در گوشه هایی حیرت زده میکند این بار طبیعت به اصل خود باز میگردد و تنها در فرم به ناتورالیسم ماشینی منتهی نمیشود بلکه او به ناتورالیسم اصیل (دهات) باز میگردد اما این بار با کلامش, به این سطر دقت کنید:
در دنیای بوها
کهکشان عطرهای درون
انار,آیا بوی کاهگل نمیدهد؟
پیوند عمیق ناتورالیسمی را در آن به وضوح مشاهده میکنید و جهان بینی پشت اشعارش که برای شخص من همواره ستودنی بوده است و کلیت فاضلابی به نام جهان را اینگونه به تصویر میکشد:
جهان در تکاپوی حقیقت
انسان در حصار دروغ
واقعیت,دروغی همگانیست
چهره ی مغشوش بی نام ها
آیا این همان حقیقت جاری در نزد ما نیست؟دیگر باید سیاستمداران چه گند دیگری بزنند تا ما ضامن هایمان را بکشیم و به صرف گلوله ای جهان را از شرشان خلاص کنیم؟و این همان چرایی ست که سالهاست بی پاسخ مانده به وضوح میتوانید حتی این نگاه را در این سطور مشاهده کنید:
چرایی این خفقان ملیون ساله
ساعت شماته دار آوند
مویرگ آبی برکه
چشم های درشت کویر
روز شب
صبح تاریکی
تعجب نکنید این مجموعه سرتاسر از نشانه,هاست  و هر آن چه که باید متعلق به شعر باشد  را در غالب روایت انسان امروزی در چارچوب ابتذال تعریف نمیکند,بلکه به درستی این جمله نیچه را دریافته است که هیچ چیز برای اثر هنری ارجحتر از این نیست که از تماس بی واسطه و مبتذل با نزدیکترینان بگریزد و از خط نگاه مالوف بشر فاصله گیرد,هر جا اثری با نگاه محدود و سرسری و دارای تاریخ انقضا بشری گره خورد و در هر شکلی از هنر ارائه شد به آن شک کنید چون صاحبش شیادیست که میخواهد سرتان را کلاه بگذارد, آن هم در پشت ادا و اطوار و هیچ از هنر را در غالب ارائه آن اثرش نفهمیده, شاید بعدها همان آدم دچار تغییر شود اما به آن لحظه که خود را محدود به نگاه کوته بین بشری  کرده شک کنید,در ریشه های سنگ با کسرا تبریزی آشنا میشوید که این بار پخته تر و بلوغ یافته تر ریشه های آخرین سنگ نهفته در  زمین را برایتان تشریح میکند.

 

 

 

خرافات در خانه های هفت شیروانی

نگاهی به خانه هفت شیروانی اثرناتانیل هاثورن

به قلم

فرزام کریمی

 

ادبیات قرن بیستم با به کارگیری اجتماع در بطن خودش به قولی توانست تا حدودی رمانتیسیسم قرن نوزدهم را کمرنگ کند اما نباید از مدعیان تعهد و ادبیات متعهد پرسید که آیا ادبیات متعهد توانسته دردی از جهان کنونی کم کند و یا اینکه تغییری بنیادین در ادبیات عصر خود ایجاد کند؟ این سوالات را باید از وامداران تعهد پرسید کما اینکه حضور انسان فی نفسه توام با درد است و از سویی نشخوار این درد آن هم در زمانه ای که تا انسان هست درد هم وجود دارد و این یادآوری مکرر چیزی از دردهای بشری نیز نمیکاهد چرا که تا بوده یک مشت بدبخت و بیچاره و خرافه پسند و پولدار در این جهان بوده اند و هیچگاه هم ادبیات نتوانسته راه نجاتی را به بشر نشان دهد بلکه تنها وسیله  ای بوده برای بازنمایی دردهای انسان از گذشته تاکنون از قدیم تا معاصریتی که در دنیای ماشینی و عصر تکنولوژی هر روز بیشتر و بیشتر به سمت قهقرا حرکت میکند گاهی این تعهد بوی آرمان گرایی فاسدی را میدهد که به شدت مشمئز کننده است و حکم افیونی برای انسان امروزی را دارد اما تعریف تعهد برای ایرانیها لزوما متفاوت با آن چیزیست که در ادبیات انگلیسی رخ میدهد چرا که در ادبیات متعهد انگلیسی این ابژه ها هستند که یک کلیت را به تصویر میکشند اما در ادبیات فارسی کلیت را در چپ موضوعی و به زحمت سر هم کردن واژه ها و خط گیری های فکری و نه مستقل میخواهیم به خورد مخاطب دهیم به هر شکل در ادبیات قرن نوزدهم که از اوایل آن عمدتا با تسلط ادبیات فرانسه رگ و ریشه های رمانتیسیسم در آن موج میزد ناتانیل هائورن، نویسنده اهل ایالات متحده آمریکا توانست با اثری نظیر خانه هفت شیروانی معادلات را بر هم زند او در میان موج رمانتیسیسم ادبی ادبیات گوتیک را به مخاطب قرن نوزدهم ارائه داد ادبیاتی که وحشت و مضامین عاشقانه را با هم درآمیخت و اولین بار یک نویسنده انگلیسی به نام هوراس والپول در سال ۱۷۶۴ با رمان قلعه اوترانتو این فرم را معرفی کرد.موضوعات به کار رفته در این فرم به ژانرهای وحشت، عاشقانه و ملودرام دسته‌بندی می‌شود. ادبیات گوتیک رابطه بسیار نزدیکی با معماری گوتیک دارد گرچه رگه هایی از نرماندی و رمانسک هم در این معماری دیده میشود.چرا که در این ژانر ادبی توصیف ساختمان‌های بلند به سبک گوتیک، قلعه‌ها، صومعه‌ها و بناهای قدیمی و مخروبه نقش زیادی دارد. این شیفتگی باعث شده‌است که نوعی از معماری، هنر، شعر (مانند شاعران قبرستان) و حتی سبک باغبانی از موج اول رمان‌نویسی گوتیک الهام بگیرد. به عنوان مثال هوراس والپول که رمان قلعه اوترانتو وی را اولین رمان عاشقانه گوتیک میدانند خانه خود را به سبک معماری گوتیک قرون وسطی ساخت و همواره حتی در ذهن نوستالژیک ما ترس و وحشت توام با حضور قلعه های بلند و جادوگر پیر با ظاهری ترسناک بوده است. در واقع ناتانیل هائورن،با خلق این اثر سعی دارد تا به بازنمایی خرافه در جامعه ای سراسر وحشت زده بپردازد که به تعبیر سم هریس تصور میکند با ترکیب مسیحیت با زندگی شهری در غالب سکولاریسم میتواند مسائلی از قبیل خرافه را از جامعه دور کند!!! در حالیکه در سیستمی که هنوز باورهای مسیحی تدریس میشوند طبیعتا نمیتواند موضوعاتی مانند خرافه گناه عذاب و....از آن دور باشد جامعه ای مصرفی که تنها انبوه انباشت های ذهنی را در خود جمع کرده است و از آن بهره میجوید داستان این رمان که تاکنون چندین فیلم سینمایی و تلویزیونی با اقتباس از آن  ساخته شده در میانه قرن نوزدهم میلادی روی می دهد همان زمانی که هاثورن به این فکر می افتد که به جای استفاده  از رمانتیسیسم میتواند در پیش رمانتیسیسم چالش جدیدی را ایجاد کند و یکی از شاهکارهای ادبی جهان را رقم بزند و روایتگر این داستان پر از رمز و راز باشد که در آن خانواده ای درگیر موضوعاتی وحشتناک میشوند در توضیح این اثر گفته اند: «حتی شکست های هاثورن جالب تر از موفقیت اکثر نویسندگان است. کندوکاو او در طبیعت و عواقب گناه و بیگانگی موجب آن شد تا نسل های گذشته گاهی آثار او را بیمارگونه توصیف کنند اما کامو، سارتر و کافکا ما را مهیای فهم آن ها کردند. آن صحنه از خانه هفت شیروانی که کلیفورد سعی می کند با بیرون پریدن از پنجره کمانی شکل به جمعیت خیابان ملحق شود، هم فلسفه وجودی را القا می کند هم رویه ضد واقع گرایی داستان را.

اما این فلسفه وجودی را که پیش ترها ریشه اش را در همان آثار کامو سارتر و کافکا میدیدیم همان باور به عدم است باور به نیستی حال اینکه این عدم در اگزیستانسیالیست سارتری بار هستی را بر دوش انسان میگذارد و در کافکا و کامو این بار بر دوش انسان سنگینی کمتری میکند چرا که ذات در خدمت جبر پیرامون خویش است و یک سیاهی مطلقی که علی رغم فراگیری همین نیستی در ذات زمانه انسان را به سوختن در این سیاهی وامیدارد چرا که آنچنان این نیستی پربار و وسیعست که در هر صورت انسان محکوم به عدم است حال اتفاقی که در بیرون پریدن از پنجره کمانی شکل توسط کلیفورد رخ میدهد دقیقا متضمن همین معناست و از سویی برخلاف آنچه که در توضیح این اثر به عنوان ضد واقعیت آمده است (با فرض اینکه تعریف مشخصی از واقعیت داشته باشیم) به جد بر این عقیده ام که کسی که این روند را در طول داستان غیر واقعی میداند هنوز تفاوت میان داستان و رمان را نمیداند و اصلا نه میداند داستان و رمان چیست مخاطب در رمان با یک قوه ی تخیل سرشار از خلاقیت روبروست که واقعیت را در باطن تخیل به تصویر میکشد نه آنکه صرفا به بازتولید اتفاقات پیرامونمان بپردازد که بیشتر از خصایص داستانهاست.

این رمان مشتمل بر بیست و یک فصل در منطقه نیوانگلند ایالات متحده آمریکا و حول و حوش وقایعی که در حدود دویست سال برای خاندان پینچیون اتفاق افتاده می‌گذرد. کلنل پینچیون بنیانگذار خاندان پینچیون در نیوانگلند قطعه زمینی را با توسل به قدرت از یک جادوگر میگیرد و وی را با همکاری بزرگان شهر و قضات به جرم جادوگری به اعدام محکوم می کند. جادوگر پیر قبل از مرگ کلنل را نفرین و او و خاندانش را به مرگی خاص هشدار می دهد. پس از چند روز کلنل به همان صورت پیش بینی شده و در خانه‌ای که در زمین جادوگر بنا کرده می میرد. ادامه داستان مربوط به نواده های این خاندان است که همچنان به این نفرین گرفتارند.   

هاثورن به خوبی توانسته خرافه را در این اثر به چالش بکشد اینکه آیا خرافه و خرافات به باورهای سنتی ما بر میگردد یا اینکه گزاره ای تحمیل شده از سوی ادیانست که در ذهن ما ریشه دوانیده؟ به واقع ریشه این خرافه از کجا در ذهن ما شکل میگیرد؟و چرا باید این طور بنگریم که اگر کسی ما را مورد نفرین قرار دهد بنابراین همان نفرین در زندگی ما اثر پیدا میکند و یا باورهای مرسوم دیگر که حتی در میان اقشار تحصیلکرده وجود دارد,در اینکه هاثورن سعی داشته محتوا را در خدمت فرم قرار دهد شکی نیست او میخواسته همین را بیان کند که خرافات نگرش یا رفتاری است که بر اساس ترس، تهدید، عادت و عوامل ناشناخته ای به ذهن فرد خطور می کند تا بر اساس نگرشش از اتفاقات ناخوشایند جلوگیری کند. این رفتار بر مبنای کنش منطقی و روابط علت و معلولی نیست. اگرچه گسترش سطح سواد و فرهنگ عمومی جامعه غالبا منجر به کاهش اعتقادات خرافی می شود؛ اما باید اذعان کرد حتی انسان های مدرن نیز نمی توانند به طور کامل خرافات را رد کنند یا عملا از آن خلاص شوند تنها راه راهایی جستن از خرافات آگاهی و دانش نیست خرافه در ظاهر با افزایش دانش و آگاهی از بین میرود اما نه به صورت کامل چرا که بخش اعظمی از ماندگاری خرافه در ذهنمان بستگی به عوامل روانی دارد و بیشتر از آنکه به عنوان امری غیرعقلایی با  عقلانیت نابود گردد به عنوان یک عامل روانی باید در ذهن انسانها کشته شود نکته ای که هاثورن در سرتاسر این رمان به  آن اشاره میکند,بسیاری از منتقدان بر این باورند که عنصر عقل و قلب دو عنصر کهنه در آثار هاثورن به شمار میروند اما بنده بر این عقیده هستم که شاید به  لحاظ دفعات  تکرار در داستانها و رمانها و آثار گوناگون عنصری کهنه باشد اما مگر آدمی چیزی به غیر از عقل و قلبش میباشد؟یا عقل در حال سرکوب قلب و تسلط کامل بر قلمروی پادشاهیش است و یا قلب در حال فریب عقل برای نابودی تدریجی و زوال انسان است و شاید هم گاهی حرکت به سمت خوشبختی!!!

 شیوۀ خاص او در پرداختن به موضوع های اخلاقی ، با چشم انداز روانشناسی اخلاق و دین راهم به چالش میکشد و این امری مهم است به زعم من اگر تعهدی باشد باید تعهد در به زیر سوال بردن مفاهیم شرطی و قراردادی نظیر اخلاق و دین و ....برای بازگشت انسان به عقلانیت  باشد و اینگونه از تعهدست که میتواند با ایجاد چرایی به ذهن آدمی در جهت تغییر کمکی کند وگرنه تعهد مشخصا سیاسی و اجتماعی این همه شاعر و نویسنده نه تنها دردی را دوا نکرده بلکه تهوع آور و حال به هم زن است کسانی که تنها ادعای سیاسی و اجتماعی بودنشان گوش جهانی را کر کرده است اما در عمل هیچ کاری نکرده اند به تعبیر سارتر اگر فکر میکنید سیاسی هستید بفرمایید عضو حزبی شوید چرا که مابقی اش کشک است و هاثورن با به کارگیری تخیل و قدرت خلاقه ذهنش به خوبی توانسته این چرایی را در ذهن مخاطب ایجاد کند که خرافه و در هاله ای از خرافه زیستن چه در زندگی عقلایی و چه به عنوان عاملی روانی در زندگی امروزه تا به کجا میخواهد ادامه داشته باشد؟و با این پرسش در غالب رمانی که به شدت برای مخاطب جذاب و کشنده است و ریتم نسبتا خوبی دارد و دچار درازه گویی های بیهوده نیست مخاطب را در پای اثر میخکوب میکند که تا انتهایش را بخواند و به جد متعهدتر از هر اثر مدعی تعهدست!!!

در باب ناتانیل هاثورن میتوان اینگونه گفت که تمام آنچه که شما در داستانهایش میخوانید تجربیاتیست که در زندگی او برایش رخ داده است حتی نام همین کتاب!!! تک تک اتفاقاتی که در داستانها و رمانهایش شاهد هستید را هم با چشمانش رویت کرده است زندگی پر از فراز و نشیب و بدبختی مالی و خوشی های کم و غم های زیاد.

این اثر جذاب را میتوانید با ترجمه حسن مسعودی که به همت نشر محترم نیلوفر به چاپ رسیده  است از طریق وبسایت نشر نیلوفر و کلیه مراکز پخش و کتابفروشیهای معتبر تهیه کرده و از خواندن آن لذت ببرید.

 

فرمان آرا یا ساراماگو؟

 

دلم می‌خواد داستان مرد نویسنده پیریست که به خاطر از دست دادن دوستانش و از دست دادن توان نوشتن دچار افسردگی شده است که احتمالا شخصیت پردازی آن, بخشی به زندگی خود بهمن فرمان آرا در دورانی برمیگردد و بحران مشابه یک بوس کوچولو و مرگ یک یک دوستان از بوی کافور عطر یاس و بعد از دیدن دخترکی دست فروش پشت ترافیک گوشش دچار شنیدن یک ریتم شش هشتم میشود که با آن میرقصد و ظاهرا حالش خوب شده است در کوری #ژوزه_ساراماگو همین اتفاق را شاهد هستیم اما این بار در داستان #کوری مردی پشت ترافیک کور میشود که نماد جامعه ایست که با تمام فلاکت های وارده خود را به کوری زده است و زمانی که این موضوع به کل جامعه تعمیم پیدا میکند نشانگر کوری و عقیم بودن کل جامعه است که در این داستان فاخر به تصویر کشیده شده است و حال #بهمن_فرمان_آرا
در تنبلی مخصوص دوران پیری ظاهرا زحمت خلاقیت به خرج دادن را از خود گرفته است و سعی کرده فقط با تغییر رویداد داستان #کوری اثر #ژوزه_ساراماگو حال همان شخصیت اصلی را که در داستان کور شده بود تبدیل به نویسنده ای میکند که پشت ترافیک ناگهان گوشش آهنگهای شش هشتم میشنود و به رامشگری میفتد,می‌توان حدس زد بهمن فرمان‌آرا چه در سرش داشته است تنها پیام فیلم نسبتا قابل احترام است و نشانگر جامعه افسرده ایست که فارغ از قوانین و محدودیت ها و عدم وجود #آزادی و#دموکراسی این بار نیاز دارد تا با شادی روحیه از دست رفته خود را بازگرداند و در نهایت بتواند فارغ از محدودیتهای #مذهبی شادی و هیجانات خود را #تخلیه کند فرمان‌آرا در هفتاد و پنج سالگی به جامعه‌اش نگاه می‌کند که از هر طرف غرق در مشکل و سیاهی و تباهیست #کوروساوا یک بار در توضیح کارنامه سینمایی‌اش گفته بود: همه این فیلم‌ها را ساختم تا بفهمم چرا انسان‌ها در کنار هم نمی‌توانند خوشبخت باشند. اما کوروساوا مردی جدی است که کارش را خیلی جدی می‌گیرد. این جدیت حلقه مفقوده «من دلم می‌خواد» است و چه کسی گفته کمدی‌ها احتیاجی به جدیت و اسکلت محکم فیلم‌نامه و جدیت در اجرا و حتی بازی گرفتن از بازیگران ندارند و باید باری به هر جهت باشد؟ایده ضربه خوردن به سر و تغییر رفتار از ایده‌های آشنای کمدی است. از «مرد عوضی» و «مجسمه» گرفته در سینمای ایران تا نمونه‌های متعدد در سینمای کلاسیک بارها با این ایده بازی شده است بازی باری به هر جهت رضا کیانیان که مانند #پنیر_پیتزا کش می آید و ضعف #فیلمنامه_نویسی در عدم ثبات شخصیت های فیلمنامه و درگیری میان سنت و مدرنیته(سکانس های حضور مهناز افشار در خانه کیانیان),
دارد به مخاطب تلقین میکند که این فیلم.حکم طنابی را برای فیلمنامه نویس کار که خود #فرمان_آرا بوده است داشته که فیلمش را طنابی فرض کرده که یک طرفش باید سنت ها آن را بکشند و یک طرف مدرنیته!!!!و حتی سکانس هایی که همه در شهر میرقصند یاداور همان قسمت های داستان #کوری اثر #ژوزه_ساراماگو میباشد که همه در شهر کور شده بودند و حالا همه در شهر میرقصند!!!!!این کپی ناشیانه از #بهمن_فرمان_آرا و ارائه این چنین فیلمی با فیلمنامه ای ضعیف و بازی گرفتن های ضعیف تر و نه چندان خوب از بازیگرها و این عدم ثبات به اسکلت کار لطمه فراوانی زد,جدای اینکه خود کار و ایده پردازی آن متعلق به #ساراماگو میباشد نه #فرمان_آرا شاید تنها سکانس های پایانی فیلم که روایت رهایی او از تیمارستان را میداد که به بدنه فیلم چسبیده که البته آن هم چنگی به دل نمیزند قسمت های متعلق به خود #فرمان_آرا میباشد,این چنین رویکردی از فرمان آرا در هفتاد و پنج سالگی بعید به نظر میرسد و اگر قرارست که بعد از این هم آثاری ضعیف تر از این را تولید کند همان بهتر که اعلام بازنشستگی کند و در گوشه خانه اش بشیند

 

 

ابزار اینستا گرام

تیک ابزارابزار اینستا گرام برای وبلاگ